پابلونرودا: « بدا به حال کسی که کورتاسار نخوانده، نخواندن کورتاسار بیماری نامرئی لاعلاجی ست که عوارضش بعدها معلوم می شود. انگار که به عمرت طعم هلو را نچشیده باشی. کم کم افسرده و افسرده تر می شوی.. و شاید هم به تدریج موهایت بریزد. »
خولیو کورتاسار در سال ۱۹۱۴ در بروکسل از پدر و مادری آرژانتینی متولد شد. کودکی اش سرشار از غم و اندوه و بیماری بود. ۲۷ کتاب در کارنامه دارد که بیشترشان به زبان های مهم دنیا ترجمه شده اند.جیران مقدم مترجم ادبیات اسپانیایی، مجموعه داستان قصه های قروقاطی را از خولیو کورتاسار نویسنده صاحب سبک اسپانیایی به فارسی ترجمه کرده است.
استفاده کورتاسار از منولوگ و جریان سیال ذهن او را به مدرنیست ها نزدیک می کند، اما وجه غالب آثارش سوررئالیسم، رئالیسم جادویی و ویژگی های رمان نوی فرانسه است. قدرت اصلی او در نویسندگی شوخ طبعی دلپذیر و جسورانه اش است که در برخی از آثارش به اوج می رسد. مجموعه ی قصه های قروقاطی در سه جلد کتاب کوچک از مانِ کتاب منتشر شده است. در جلد ۱ کتاب داستان ها یی از کرونوپیوها ( خُل خُلی ها) و فاماها ( بچه مثبت ها) را می خوانید که از نوع قصه های سورئالیستی سرشار از شوخی های جدی و بسیار جذاب است. « فکرهای خُل خُلی: من یک خُل خُلی بدبختم و نمناکم… و خُل خُلی ما، در حالی که در ریچمونِد فلوریدا قهوه می خورَد، یک نان تُست را با اشک های واقعی خیس می کند.»
« زندانی»
زندانی: من که چیز زیادی نمی خواهم. یک تکه نان، یک پیراشکی گوشت، و یک شمع کوچک که بگیرمش بین شست و انگشت وسطی ام. تنها چیزی که می خواهم یک قوطی کبریت است تا صدای خِش خِش مورچه های زندانی را که این تو راه می روند بشنوم. تویش کبریت هم نباشد مهم نیست؛ مطمئنم اگر آن را دم گوشم بگیرم، صدای خش خش شان را می شنوم.
نگهبان: حرف زدن ممنوع است، مگر به فرانسه یا ایتالیایی.
زندانی: چه حیف، درست همان زبان هایی که شب دستگیری ام جایشان گذاشتم. فرصت ندادند برشان دارم. زیر شلواری ام را هم نپوشیده بودم که پلیس با صورت برافروخته لگدی حواله ام کرد تا زودتر راه بیفتم. کشان کشان آوردندم اینجا و فرانسوی و ایتالیایی گوشه ی خانه رها شدند به حالِ خودشان. گمانم گرسنه شان شود. فکر می کنید از مسئولین کسی هست که برود چیزی به آن ها بدهد تا بخورند؟
نگهبان: من چه می دانم.
زندانی: کلمات مثل حشرات هی می آیند و می روند و مدام نزارتر و خسته تر می شوند. اول، حروف ربط هستند که می میرند- نحیف ترند و راحت تر جایگزین می شوند.
نگهبان: حروف ربط
زندانی: بعد، قید ها و صفت ها. مرگ صفت ها خیلی دلخراش است. مثل نوری که رو به خاموشی می رود. این را همه می دانند که صفت ها چشم و چراغ زبان اند.
نگهبان: مرگ بر صفت ها !
زندانی : افعال تا آخر ایستادگی می کنند. و همین طور اسم ها. آه، آن ها به این راحتی ها تسلیم نمی شوند. این را بدان که از پا در آوردن یک اسم کار هر کس نیست. نان. چه کسی حاضر است آن را بکُشد؟ و کاج. ساخته نشده تبری که آن را قطع کند. مگر سکوتی هست که شاخه های پر از گنجشکِ کاج ار از صدا بیندازد؟
نگهبان: تخیلاتت بیمار گونه است( به یک کتابچه راهنما مراجعه می کند) . تو مبتلا به زبان شیفتگی، تداعی های هذیانی و تکلم خارج از منطق هستی. شاید هم اختلال در حافظه و سفسطه ی کلیات.
زندانی : گرسنه هم هستم. خیلی زیاد.
نگهبان: چیزی به مردنت نمانده. وقتی بکُشیمت، گرسنگی ات هم برطرف می شود.
زندانی: خودم را می خورم. در لقمه های لذیذ، هر بار یک گاز.
نگهبان: اگر بگویی که نقشه های عملیات H پیش چه کسی ست، می توانی خودت را ذخیره نه داری برای روز مبادا.
زندانی: معلوم است که اگر بگویم نقشه های عملیات H پیش چه کسی ست، می توانم خودم را ذخیره نگه دارم برای روز مبادا.
نگهبان: ولی…
زندانی : قبول.
وب سایت "بی تابانه ها" مریم اسحاقی