بوى لاشبرگهاى سوخته
بوى لاشبرگهاى سوخته مىداده لابد
با آن سوختهگىهاى سيگار روى تناش
(آن همه درخت و آن همه برگ
شايد به خيالاش مىتوانستند پناهاش دهند
وقتى از ماشين پياده مىشده و
هنوز لبخند به لب داشته)
سفيدتر از نيلوفرى بر مرداب
افتاده بوده كنار جوانههاى بلوط و افرا
(چند قدمى هم شايد دويده بوده
و تا كودكىهايش
با خشخش برگها رفته بوده
هنوز خنده بر لب)
چشمهاش قابى كوچك شده بودهاند
براى آبى دوردستِ آسمان
(و دستها كه مىكشيدندش، به اينطرف و آنطرف
تاب مىخورده، مىچرخيده
و غشهغشهى خندهاش را
رها مىكرده، آزاد و بلند)
آن همه نيش چاقو و آتشِ سيگار را
فقط با جملهى باريكى از خون در گوشهى لباناش
پاسخ داده بوده
و چشمانى كه مىگفته:
تو هم؟ حتا تو هم؟
(و خيال مىكرده حتماً
حتا در كودكى هم آن همه آزاد نبوده
و رها).
18 بهمن 87
چاقو
تو يه چاقوى تموم سفيدِ زنجونى
كه مىگذرى از توُ خيالاتِ آبىِ من
آنقدر نرم و نازك
كه ماه و سالى بعد فقط
مىفهمام اومدن و رفتنات رو
اونم از خونى كه مىريزه از سر تا پام
اونم از چشاى كورمكورىام
كه چيزى هنوز نمىبينه
جز برقى كه تو انداختى توشون
اما خب
تو گذاشتى بفهمام سختى رو
كه يعنى هزار چى بريزن روت و
تو فقط رد شى
بزنى وسطِ هزار چى و
همونى باشى كه اول بودى؛
براق و باريك و بىرحم.
26 فروردين 88
فال
توفان است با اين دانههاى تيره
كه گِرد هر چيز و هر كس مىچرخند؟
يا عقربى است با دستها و پاهاى بىشمار
در احاطهى آتشى ناپيدا؟
شايد هم جنينى است
كه دست و پاش را بغل گرفته
به جاى منى كه هنوز نيستم؟
فالِ من آيا همين است
همين تودهى درهمپيچِ دانههاى قهوه؟
يا خيالاتِ درهمبرهمام
در پى معنا
هر تودهى بىمعنايى را شكل مىدهد؟
در آن كلهى زشت
اما چشمى، نقطهيى خالى است
شايد نگاهى از آن سوى هست و نيست
رو به پريشانىيى كه ايستاده روبهروش.
دارم خيال مىكنم
- همينطور كه خيرهام بهاش -
انگار منتظر كارى است كه هنوز نكردهام
يا نه
چشمان نااميدى است
خسته از هر چه تاكنون كردهام؟
گمانم چارهيى نيست
جز سپردن اين تودههاى بىمعنا
به دست فالفروشان.
اينطور شايد فقط
اين تك نقطهى روشن
در آن آيندهى بىشكلِ نيامده
مگر جاى پايى باشد.
11 فروردين 88
يك دقيقه فقط
براى اين سرب داغى كه گذشت
يك دقيقه سكوت كنيد.
كمى وقت مىخواهد
تا اين خون و پارهرگ را
- هنوز تپان و گرم -
با خود بكشاند تا فراموشى خاك
تا دست به دست كردن با تاريخِ خونآلودى ديگر.
پس يك دقيقه سكوت كنيد لطفاً!
دخترك
بهقدر آخرين هاىِ نفساش
با ما حرف دارد براى گفتن.
2 تير 88
بر تو
شكوه از آن تو باد
بر تو باد كه با دندانهاى خُرد
و غرور لكهدار شده برگشتى
بر هجده سالهگى تو
كه مثلِ آفتابِ بعد از باران
تازه بود
مثلِ دوستداشتنات
چشمهيى بهارى بود
نشسته بر خرابراه سيلاب
و حالا اينطور كبود، خُرد و تحقير شده برگشتى
همهى هجده سالات پامال شده
با خورشيدى برنيامدنى در همهى روزها
يا ساعتهاى آيندهات
پيش از آن كه به دارِ تهماندهى غرورت
خود را بياويزى
پس شكوه بر تو باد
روزهاى پر خيالِ ما
از تو
خالى مباد.
16 تير 88
مادران و فرزندان
ما همديگر را پيدا مىكنيم
در هر كوچه و خيابان كه باشيم
نشانىمان پسرهاى فرقشكافته است و
دخترهاى تنسوخته
بغض هر كدام بر سرانگشتهاى ديگرى شبنم مىگذارد
و قرارِ سرهاى توفانزدهمان
بر ساحلِ شانههاى ديگرى است.
روى زبانى داغ و برنده مىرويم و مىآييم
ميان دو پوزهى خندان
كه هر بار مىگويند:
آن دوزخِ ديگر نگهبانِ پرندهى بهشتى شماست.
و بر اين برزخِ بىانتها
ما همديگر را مىيابيم
ديگرى را
اندوه را
در شمايلِ مادرى عاشق.
1 مرداد 88
وبلاگ شخصی حسین سناپور