حميد ايزدپناه شاعر و نويسنده ومحقق برجسته ولرستان شناس :
بنيادگذار اداره فرهنگ وهنر لرستان
مولف كتاب هاي "آثار باستاني وتاريخي لرستان"ترانه ها وآهنگ ها ي لري،فرهنگ لري ،كتيبه هاي تاريخي لرستان ،فرهنگ لكي ،داستان ها وزبانزدهاي لري و ده ها مقاله درباب مردم شناسي لرستان،كتاب وشعر وموسيقي وتئاتروسينما و....
استاد حميد ايزد پناه به تازگي (ارديبهشت ماه 88) سفري به شهر خود "خرم آباد لرستان" داشت
حقير نيز اين سعادت را داشتم با استاد ايزدپناه ملاقات كنم.
در بين "چول وچه گفت" معمول، به شعر هاي اونيز اشاره داشتيم.
پيش از اين شعرهاي اقاي ايزدپناه را در وب سايت چراغ هاي رابطه منتشر كرده بودم
ايشان با محبت وبزرگواري يكي از شعرهايشان را كه در اسفند ماه 87 سروده بودند
به چراغ هاي رابطه اهدا كردند
با دستخط نازنين خود روي ورقه اي كه شعر درج شده بود مرقوم داشتند:
خدمت درويشي گرامي به ياد مهرباني هايي كه در باره من روا مي دارند
وقتي ميخواستم شعر را مرور كنم گفت بگذار برايت بخوانم
وچه دلنشين وخوش برايم خواند.
آهنگ كلام، مكث ها،اوج وفرود صدا،همه گواهي ميداد كه استاد به موسيقي شعر تسلط واشراف كامل دارد
آنقدر شعر" قامت دراز شب" را زيبا زمزمه مي كرد كه با خود مي گفتم
كاش در شرايطي مناسب صداي اورا ضبط مي كردم وبراي دوستداران شعردر چراغ هاي رابطه قرار مي دادم
.......
داستان ديدار حقير با حميد ايزدپناه را به فرصتي ديگر واگذار ميكنم
شرح مختصري در باره حميد ايزدپناه شاعر و نويسنده ومحقق برجسته ولرستان شناس :
بنيادگذار اداره فرهنگ وهنر لرستان
مولف كتاب هاي "آثار باستاني وتاريخي لرستان"ترانه ها وآهنگ ها ي لري،فرهنگ لري ،كتيبه هاي تاريخي لرستان ،فرهنگ لكي ،داستان ها وزبانزدهاي لري و ده ها مقاله درباب مردم شناسي لرستان،كتاب وشعر وموسيقي وتئاتروسينما و....
براي شناخت بهترو بيشتر به "لرستان پژوهي" سال اول،شماره 1و2 بهار و تابستان 1377 كه به همت استاد نام آشناي مطبوعات ايران"سيد فريد قاسمي "منتشر شده است مراجعه نماييد
" قامت دراز شب"
.
همشکیب دل ما ،با ش وشکیبا بنشین قصه غصه مارا به تماشا ، بنشین
همد می کن که به جان آمدم از تنهایی همرهی کن به یکی جرعه زمینا ،بنشین
.
چه نگاهیست ؟ پراز زمزمه عشق و امید چه سکوتیست ؟ پراز لذت غوغا ، بنشین
تو به هر شیوه توانی که دل از ماببری تا که در سینه نشانی دل شیدا ، بنشین
.
با خیال و خردم از تو نشان می جستم تو همه ، گوهر عشقی به سرا پا ، بنشین
خواب نوشین من از فتنه رویای تو بود ای توام فتنه به بیداری و رویا ، بنشین
چه کنم ،کز غم ما قامت شب گشته دراز شمع جان باش وچو یک شعله به یلدا بنشین
.
به چه ماند دل من؟ غرقه یک موج نگاه به چه ماند نگهت ؟ بستر دریا ، بنشین
شب ، سیه کار وسحر درره و شب شیفتگان آفتابا ! به لب بام شب ما ، بنشین
.
بوسه بر جام می وچشم تو مارا خوش باد که ( صفا ) را به از این نیست به دنیا ، بنشین
.
حميد ايزد پناه(صفاي لرستاني) اسفند ماه 1387