دستاورد هاي حاصل از گشت وگذار در وادي هنر وادبيات برايم شيرين،دوست داشتني
ومنطبق با خواسته ها ودلمشغولي هايم بوده است
اينترنت و دنياي مجازي نيز با همه ي حاشيه ها ومحدوديت ها و
ويژگيهاي مثبت ومنفي آن برايم وسوسه انگيزاست
تلفيق هنر وادبيات ودنياي مجازي وقدم زدن در امتداد اين جاده ي پرپيچ وخم
والبته افسونگر، امتيازاتي برايم داشته است
به عنوان نمونه،آشنايي با افرادي همچون "مريم اسحاقي" كه هم درحوزه هنر وادبيات فعال است
وهم در دنياي مجازي نامي آشناست
وب سايت "بي تابانه ها"به مديريت مريم اسحاقي بنا به شواهد و
مقتضيات فرهنگي وهنري وادبي آن،يك سايت معتبر است
سايتي بدور از مطالب سخيف ونوشته هاي مبتذل ودم دستي
بي تابانه ها چون رودخانه اي پر اب است كه بقول نيما يوشيج مي توان
از هر جاي آن هر اندازه كه بخواهي آب برداري
در بين وبلاگ ها وسايت ها متداول است كه از منابع يكديگر استفاده مي كنند
ويا مطالب جذاب و خوب هم را لينك مي دهند
مريم اسحاقي يكي ازشاخصه هاي فعاليتش معرفي كتاب هاي فرهنگي و ادبي است
در بين مطالب منتشره او به تازگي اقدام به معرفي " مجید دانش آراسته"كرده است
آنچه درپي مي آيد نوشته مريم اسحاقي است در باره مجید دانش آراسته
اميدوارم ديگر دلسوزان اين ملك،معرفي و شناساندن بزرگان هنر وادبيات سرزمينمان را
در دستور كار خود قرار دهند
سرزمين ايران،اين مرز پرگهر هر گوشه اش مردان وزناني را در خود مي پروراند
كه بي ادعا وخاموش گوشه اي نشسته اند واز ما نه جام زريني طلب مي كنند ونه انتظار شق القمري را
تنها دلخوش به ياد ويادواره اي از آنان ....
بياد آوريم كه بزرگان هنر وادبيات اين تبار،سنگ بناي تاريخ وفرهنگ ايران را پي ريزي كرده اند
و نكوداشت اين مردان وزنان وظيفه ي ماست
معرفي "مجید دانش آراسته" به قلم مريم اسحاقي
مجید دانش آراسته نویسنده ی گیلانی، متولد ۱۳۱۶
نگاه مهربانی دارد. صدایش نیز. با لبخند وفروتنی سخن می گوید. قدم هایش متواضع است و قلمش رنگ و ریا ندارد. گوشهایش خیلی شنونده است. بگذار از او بگویم. می خواهم نامش یاد من وتو باشد:
قلمش در کوچه های گیلانمان جاری می شود. در دست های قهوه چی، در صندلی های رنگ و رو رفته ی قهوه خانه، در کوچه های شلوغ، در نیمکت های قدیمی کلاس و صدای خسته ی معلم از اثبات قضیه ی فیثاغورث، در صف های قدیمی مدرسه، در رویاهای گل آقای سرباز و عطر چای….
با تخیل قوی اش در کوچه راه می رود. در قهوه خانه می نشیند و با چشمانش رنگ ها و صداها را می شنود. داستان های کوتاهش را که می خوانی، می بینی زیاده گویی نمی کند. به سطرها و نوشته هایش رنگ ولعاب نمی دهد. واقعیت را چه خاکستری، چه سبز همان گونه که هست به روی کاغذ می آورد. دانش آراسته قلمش آنقدر به زندگی نزدیک است که گویی حرف می زند. داستان های کوتاهش نمایشی ساده از زندگی عادی و روزمره است که در عین حال به شگفتی ات می دارد. دیالوگ ها شفاف، همراه با صداقت و راستی است. پیداست نویسنده نگاه تیزبینی دارد و لحظه ها و گفتگوها را شکار می کند و مانند عکاسی لحظه های گاه تهی و گاه تلخ را تصویر می کند.
او توانسته قلمش را و شیوه ی نگارشش را جوان و متفاوت نگاه دارد و از قلم کلاسیک دوری جسته است. مینیمال نویسی است که از کوچه های شهرستان و از زبان فقر سخن می گوید. پایان برخی از داستان هایش پرسش برانگیز و گاه تکان دهنده است و همین روایت جاریِ لحظه ها خواندنی ترش می کند. نویسنده ای است که دغدغه ی داوری خواننده یا باور دیگران، قلم ساده و بی ریایش را آلوده به استعاره های سخت و فراز و نشیب های غیر قابل فهم نکرده است.
با همون صداقت دوست داشتنی ات نشسته بودی رو صندلی و گوش می دادی. توی خانه فرهنگ، بچه ها بهت می گن: عمو مجید. فکر می کنم واسه موهای سپیدت باشه، یا شاید واسه این که چهل سالِ داری داستان می نویسی. روز معرفی کتاب اشتباه قشنگ رو می گم، خانه ی فرهنگ گیلان.
گفتن بری بالا و درباره ی کتابت صحبت کنی. خندیدی و با فروتنی رفتی. داستان نان رو با صدای خودت خوندی. وقتی با عشق داستان رو می خوندی، حس کردم چه قدر شخصیت های داستانی ات رو دوست داری. چه قدر همه زنده ان و باهاشون حرف می زنی. فکر می کنم بیشتر از اون که با آدم واقعی ها حرف بزنی، با آدمای قصه هات حرف داری. اینو از لبخندهات و اخم هات موقع خوندن فهمیدم. آدم های تو قصه حتمن بهترن. چون هر طور تو بخوای زندگی می کنن.
بعدش یکی یکی در مورد کتابات نقدی خوندن و صحبت کردن. وقتی آقای مبرهن می گفت: به زبان دانش آراسته ایراد نگیرید، به سبکش توجه کنین، سبک داستان نویسی اش چخوفیه، لبخندی از سر بزرگواری می زدی، گاه تعجب تو چهره ات موج می زد و گاه اخم کوچکی.. و گاه با دقت گوش می دادی و من دعا می کردم همیشه باشی.
گفتند دانش آراسته خودش رو نمی گیره، یعنی قلمش خودش رو نمی گیره. راست گفتن. رنگ و لعاب نمی دی به قلمت. یادمه گفته بودی: گاه رشتی فکر می کنم، با آدمای داستانم رشتی حرف می زنم. بعد برشون می گردونم به فارسی.
یه فیلم کوتاه دیدیم از زندگیت. یه جای پاک آفتابی. کار خوب آقای فكر آزاد بودش.یه قسمت فیلم محمود طیاری درباره ات گفت:
«او مثل هیچ کداممان بلد نیست اتو کشیده بنویسد. اتوی زبانش داغ نیست. شاید زغال نگاهش خیس است. اما عجب خط اتویی می اندازد به شلوارتان. دلتان را راضی کنید با او به قهوه خانه بروید، البته کمی انگشت نما می شوید، اما پس از یکی دو پیاله چای دبش با آدم های فرودست اما زبل دست نوشته های او انس می گیرد.»
یه قسمت فیلم خندیدی و گفتی: یکی به من زنگ زد از خارج از کشور. گفت: داستان هات رو دوست دارم. بخوام باهات تماس داشته باشم، فاکس داری؟ گفتم: نه. گفت: کامپیوتر و اینترنت چطور؟ گفتم: نه. پرسید: موبایل داری؟ گفتم: نه… گفت: تو چه جور نویسنده ای هستی. گفتم: آقا من تو همین رشت، تو خیابون فلسطین…دنیای من همین جاست. یه جای پاک و آفتابی
می دونی، خط خوش شهر رو هم خونده بودم. ۱۵ داستان کوتاه است. اغلب داستان هات تموم که می شه باید دوباره برگردم و بخونم. ممکنه به ظاهر جملات ساده باشن ولی باید برگشت. چون حتمن یه نگاهی از جامعه توش هست که شاید ندیدیمش تا حالا.شاید دچار کوری دسته جمعی شدیم و چشم داریم، اما بینایی نداریم. اون وقت باید یکی که بهتر می بینه و گوش هاش شنواتره، برامون بنویسه. بعضی از داستان های کتاب طنز تلخی دارن. در داستان کاغذ توالت چه قشنگ با داستانت حرف می زنی. با شخصیت های داستان نه، با خود داستان. یا در داستان مارپیچ کلام ناشر و نویسنده بود و طرح دردناک مارپیچی از کتابی دیگر زیر نور در کتابفروشی
صبحانه در تیفانی
نوشته مجيد دانش آراسته
عاشق فیلم فانی بود و آن را چند بار دیده بود. فیلم در بندر تیفانی در ایتالیا می گذشت. قهرمان فیلم جوانی بود که در کافه کار می کرد. بعد از کار کنار پنجره می نشست و چشم به دریا می دوخت و با سوت کشتی ها و پرواز پرندگان به سرزمین ها ی دور می رفت. ماریوس در آن سرزمین ها می خواست خودش را پیدا کند. دلش می خواست جای ماریوس را می گرفت و در آن کافه کار می کرد. کنار صیادان و کارگران بندر می نشست و آبجو می خورد. شهرش را کوچک و زندگی را در آن یک نواخت و حقیر می دید. شهری که با تک خیابان درازکه شب و روزش در آن بیهوده می گذشت. با لیدا هم دوبار فیلم فانی را دیده بود. می خواست او را در احساساتش شریک کند. خیال می کرد با لیدا کنار پنجره نشسته و دارند صبحانه می خورند و برای زندگی آینده نقشه می کشند. خیال می کرد لیدا زنش شده و دارد از رویاهایش برای او حرف می زند. لیدا از حرف هایش چیزی نمی فهمید. اما چون او را دوست داشت به حرف هایش گوش می داد. لیدا را نگاه می کرد. باد موهای او را مثل موهای خودش آشفته کرده بود. و او این آشفتگی را دوست داشت. اما لیدا به موهایش بیشتر فکر می کرد تا به کشتی هایی که به دوردست ها می رفتند. او خود را در نقش ماریوس می دید که سرزمینش را پیدا کرده. و حالا در همان کافه که آرزویش را می کرد نشسته بود و داشت آبجو می خورد. بارها در خیال با لیدا روی همین میز نشسته بود. خیال می کرد او حامله شده. در این فکر بود که اسم بچه را چه بگذارند. او چند اسم انتخاب کرد که مورد پسند لیدا نبود. این اسم ها برای لیدا قدیمی و کهنه بود. او می گفت: پس تو انتخاب کن. لیدا چند اسم را توی ذهنش مرور کرد و گفت: اگر دختر شد می گذاریم پانته آ، که پانی صدایش کنیم. اگر پسر شد می گذاریم بابک که بابی صدایش کنیم. به یاد لیدا لیوان آبجو را سرکشیدو پشت آن سیگاری آتش زد و به دریا خیره شد. دیگر سوت کشتی ها و پرواز پرندگان برای او جلوه نداشتند. تیفانی هم مثل شهرش برایش یکنواخت و کوچک شده بود. مدت ها بود که از لیدا خبر نداشت. نمی دانست چه شده، و تنها به آن خیابان دراز فکر می کرد که در آن قدم می زد. گذشت زمان به او آموخته بود که در خانه ی دل به جست و جوی جهان باید رفت. توی آینه خودش را نگاه کرد. موهایش جو گندمی شده بود. بارانی را پوشید و سیگاری روی لبش گذاشت؛ و از کافه بیرون رفت.
داستان خط خوش شهر
نوشته مجيد دانش آراسته
شرح پریشانی ام زیاد وقصه ام دراز است. همسرم مرا تنها گذاشته و با بچه هایم رفته بود فرانسه. خودم مقصر بودم. اما وانمود می کردم همسرم باعث اعتیادم شده. با سرمایه ی خودم چند تا کتاب چاپ کرده بودم که روی دستم مانده بود. تصمیم گرفتم کنار خیابان بساط پهن کنم. روی یک مقوا با خط خوش بنویسم« از تولید به مصرف» که نظر عابران فرهنگ دوست را جلب کنم و کتاب ها را به فروش برسانم. اما شاعران جوان زرنگ تر بودند و زودتر از من به این فکر افتاده بودند. در گوشه و کنار شهر با نیروی جوانی ایستاده بودند و کتاب هاشان را به مردم عرضه می کردند. و از این کار صرف نظر کردم و به مصاحبه ای خودنوشت اکتفا کردم که مردم فرهنگ دوست را از نظریات و افکارم با خبر کنم. شما خوب می دانید اگر تخیل یک نویسنده ی شکست خورده را از او بگیرند دیگر چیزی برایش نمی ماند. البته درستش این بود که به جای تخیل، توهم به کار می بردم. و از این بابت از مردم فرهنگ دوست معذرت می خواهم. من هم یک نویسنده ی شکست خورده بودم و بیماری خودم را می شناختم. بیماری ام عود کرده بود. عوض این که به موضوعات مد روز از قبیل جدا شدن فرم از محتوا، معنا زدایی، حذف نویسنده از متن، این همانی، خطی و غیر خطی، و دیگر چیزها بپردازم، دست توی لانه ی زنبور کرده، از همسران هنرمندان رخ در نقاب کشیده حرف زده بودم و به قول معروف آب به آسیاب دشمن ریخته بودم وبا نادیده گرفتن مقاومت و فداکاری شبانه روزی آنها ناجوانمردانه اظهار نظر کرده بودم که همسران هنرمندان متوفا دروغگویان بزرگ تاریخ اند. دلیل آورده بودم بعد از مرگ آنهاست که آبی زیر پوستشان می رود. چون دیگر زندگی شان دست خودشان است و مجبور نیستند زندگی خود را پای این موجودات از خود راضی که از زمین و زمان ناراحت اند تلف کنند. من با بیشتر همسران هنرمندان متوفا آشنا بودم. و با همسر یکی از آنها آشنایی نزدیک داشتم. شوهرش دوست قدیم و ندیم من بود. این خانم د رمصاحبه ای گفته بود: چون می دانستم شوهرم ناشتا سیگار می کشد همیشه صبح زود بساط صبحانه را برایش آماده می کردم و بعد می رفتم سرکار. در حالی که همیشه ی خدا صبح ها مثل خرس قطبی در خواب بود. بیچاره شوهرش آن قدر ناشتا سیگار کشید که به سرطان ریه مبتلا شد و در گذشت. همسر هنرمند دیگری گفته بود: اگر یک بار دیگر متولد شوم حاضرم با سگ زندگی کنم، ولی با او نه. انگار غیب گفته بود. از خودش نمی پرسید که چگونه دوباره متولد خواهد شد. گفته بود از فرط نداری این قدر خیاطی کردم که چشمم آب مروارید آورد. در حالی که جوانان هنرشناس کتاب هایش را سردست می بردند و به دوست دخترشان هدیه می دادند. کتاب هایش نیز به چاپ دهم رسیده بود. نمی دانم گفتن این موضوع لازم است که ایشان در سن هفتاد و چهار سالگی چشمش آب مروارید آورده بود. باز اگر این حرف را همسر آن هنرمند همیشه لول و خراب می زد سخنی به گزاف نگفته بود. من در جوانی از مشتاقان شعرهایش بودم. بیشتر وقت ها برای کسب فیض به خانه اش می رفتم و به احترام هنر برایش تریاک می بردم و اظهار ارادتم را با آتش زدن یک سیگار نشان می دادم. اما تا سیگار را به لبش ببرد خاکستر می شد. باز سیگار دیگری آتش می زدم و به احترام هنر روی لبش می گذاشتم که کار از محکم کاری عیب نکند. اگرچه به این موضوع واقف بودم که کشیدن هر سیگار برای او مثل میخی به تابوت زدن است. از همسر آن هنرمند دیگر حرف نمی زنم که همیشه با تاریخ حرف می زد، چوبش را خورد و سرش بی کلاه ماند. شوهرش را تبدیل به بانک صادرات کرده اند تا همسرش بهتر بسوزد. خوشبختانه بعضی از هنرمندانِ شکست خورده در قید حیات اند و من با آنها دوستی دارم. هنرمندانی که به عاقبت کار نمی اندیشند و با علم آشنایی زدایی آشنا نیستند و بالاتر از سیاهی رنگی نمی بینند. یکی از آنها که با من دوست چندین ساله است، یک روز بدون مقدمه پرسید: همسرت با آثارت چطور برخورد می کند. برق از سرم پرید. این آدم که زبان به دهان نداشت یک سوال تاریخی از من می کرد. در مقابل عمل انجام شده ای قرار گرفته بودم. گفتم: از حق نباید گذشت. خوب برخورد می کند. چون برای رفت و روب خانه مجبور است آثارم را جا به جا کند. هنرمند شکست خورده خندید و گفت: تو را به وجدانت راست می گویی؟ جوابش را این طور دادم که این موضوع ربطی به همسرم ندارد. چون رعایت سلامتی برای او از واجبات زندگی است. ومن مقصرم که با تخریب خود سعی می کنم به عالم هنر نزدیک شوم. هنرمند شکست خورده گفت: من هم مثل همسر تو به سلامتی ام زیاد اهمیت می دهم و اهل هیچ فرقه ای نیستم. تو را هم خوب می شناسم که با آدم های سالم میانه ای نداری و حرف آنها را باور نمی کنی. اما من با این که آدم کودنی هستم، فکر می کنم در دروغ گویی دست « گوبلز » را از پشت بسته ای. نظرش این بود که بدترین خواننده آثار یک نویسنده زن و بچه اش هستند. زیاد کش ندادم. چون باید به همسر هنرمندی می پرداختم که مشغول حفاری کارهای شوهر فقیدش بود و مثل یک مار خوش خط و خال روی آثارش چنبره زده بود و از آن نگهبانی می کررد. نمی دانم لازم است این نکته را بگویم که بعد از مرگ شوهرش عاشق پاک باخته اش شده بود و این عشق را با عملیات حفاری ثابت می کرد. چون در آثار شوهرش خودش را می دید که با او دویده بود. و از نظرش همسران متوفا دروغگویان بزرگ تاریخ نبودند، نویسندگان شکست خورده دروغگویان بزرگ تاریخ بودند.
ازکتاب های مجید دانش آراسته:
روز جهانی پارک شهر و زباله دانی: ۱۳۵۱( چاپ سوم: ۱۳۸۲)
در صدای باد: ۱۳۷۹
مو به مو :۱۳۸۰
نسیمی در کویر: ۱۳۸۲
سفر به روشنایی: ۱۳۸۳
خاکستر نشین راه طلوع: ۱۳۸۳
متن خود یک کویر است: ۱۳۸۴
خط خوش شهر: ۱۳۸۷
اشتباه قشنگ:۱۳۸۸
قضیه ی فیثاغورث با یک صفر دو گوش: ۱۳۸۸
لينك مستقيم مطالب را در وب سايت بي تابانه ها / مريم اسحاقي پيگيري نماييد
http://www.es-haghi.com/?p=1584#more-1584
http://www.es-haghi.com/?p=1345