نوشته هايي است كه آن را ترانه مي نامم....
شايد چون حسي است
عاشقانه!
سپيده درويشي،ترانه سرا،نويسنده وشاعر جوان
نخستين اثر او ترجمه كتاب"پسر جنگل" است
كتاب "مينا وپلنگ" در حوزه ادبيات كودكان وكتابهاي منظوم "موش بلا – مار ناقلا" بر اساس داستاني از مرزبان نامه و"دروغ بده هميشه" با الهام از مثنوي است
داستان هاي كوتاه به نام"همچنان ناپديد خواهم شد"
و مجموعه شعر"همه ي روزهايي كه بي تو در پي آواز تونوشتم" به زودي منتشر خواهد شد
عاشقانه هاي انتظار،مجموعه سروده هاي سودابه درويشي(سپيده)در اسفند ماه 1387 در تيراژ 3000 نسخه
توسط انتشارات نهضت پويا منتشر شده است
براي ورود به دنياي ترانه ها واشعار سپيده درويشي هيچ سخني بهتر از "مقدمه كوتاه"اين دفتر نيست
ترانه نيستم....شعري هم نه...فقط يك انديشه پراحساسم!
فقط همين!
همه ي آنچه در اين سطور نگاشته ام احساس زنانه اي است
كه همواره مرا از شايد و مگر رها مي سازد
رها ...رها و رهاتر از پرواز..!
مي نگارم تا اندوه را دور وشادي را به ميهماني خويش فراخوانم
زيباتر از نقشي هزار رنگ بر ململ و ديبا!
نوشته هايي است كه آن را ترانه مي نامم....
شايد چون حسي است
عاشقانه!
چراغ هاي رابطه پنج قطعه از مجموعه "عاشقانه هاي انتظار" را تقديم دوستداران شعر جوان ميكند
بزودي شعر بلند "عاشقانه ترين انتظار" از همين مجموعه در يك پست جداگانه منتشر خواهد شد

مرگ رازقی!
دونه دونه اشک چشمام دونه ی تسبیح و ذکره
کو بهونه واسه موندن، کی می بینه؟ کی به فکره؟
می خوام از خودم جدا شم اوج پرواز منی تو
دردمُ تو خوب میدونی، آخه همراز منی تو
یه ستاره، یه ترانه، حسرت من یه تبسم
نازنین خودت میدونی گم شدم تو حرف مردم
بیا از دستای غربت تن خسته امُ جدا کن
روح من ارزونی تو، آسمون منو صدا کن
می سپرم به دستای خاک تن خسته ازستم رو
روحمُ میدم به خورشید به زمین میدم تنم رو
پادشاه بخت و تقدیر رازقی هامون ُ کشتن
دیگه شوقی تو دلم نیست ، عاشقی هامونُ کشتن
عشق محال!
پرسه می زنم تو کوچه توی یخ بستگی سرد
می شکنم کثل یه سایه زیر سنگینی این درد
می کشم خاطره ها رو توی آینه وسط قاب
منتظر می مونم اما گم میشم تو دستای خواب
گم می شم تو آیه و آه ، توی آغوش ستاره
می بارم غزل غزل عشق، مث ابر پاره پاره
وقتی پر می شه دل شب از ترانه و ترنم
می پیچه تو تن صحرا عطر خوشه های گندم
می خوام از بهت ستاره واسه ماه قبا بدوزم
آب بشم تو چشم ساحل تو سکوت تو بسوزم
می خوام از باور خواستن، غرق خواهش و هوس شم
یا برم تو دستای مرگ، یا که با تو هم نفس شم
کی می گه قصه موندن کابوس خواب و خیال ِ؟
مث حسرت ِ رسیدن، شب عاشقی محال ِ؟
پی چاره باش و قسمت پی یک حدیث ساده
این روزا که زندگیمون اسیر زوزه باده
تو رو می سپرم به دست پادشاه بخت و تقدیر
زندگی امُ با یه بوسه، با تو می کشم به تصویر
خونه ی بی جفت
بیا از شب طناب دارُ برداریم
تقاص نورُ از مهتاب نباید خواست
قصاص عشق کی مردونگی بوده؟
گل بارونُ از مرداب نباید خواست
بیا دستامُ باور کن هنوز خیسه
بذار این فاصله پشت نگات گم شه
مگه چند تا بهار از خونه مون رد شد؟
نذار خوشبختی هامون سهم مردم شه!
ارمغان ِتکنولوژی!
یه روزی اینجا مث شهرِ پریا پُرِ از هلهله بود
روی لبها خنده و ترانه و حوصله بود
واسه ی همسایگی حرمتی داشتن آدما
مشکلِ همسایه می شد غمِ دلِ اونا
نون ِ شب غصه نداشت خدا رو سفره ها میذاشت
هیچ کسی به مال ِ دیگرون آخه نظر نداشت
خنده ها از ته دل بود که رو لب ها می نشست
کسی در رو روی یه گدای تنها نمی بست
بازی بچه ها گرگم به هوا چرخ و فلک
خاله بازی و یه قل دوقل بود و الک دولک
پری دریایی راست بود توی قصه ها نبود
عشق فرهــاد مث حالا مال لحظه ها نبود
توی شهرِ ما واسه ناموسشون خون می دادن
مرداشون مرد بودن، رو دوستی ها جون می دادن
وقتی که اذان می گفتن فرصت راز و نیاز
دعای مادر بزرگ و عطرِ پاک جانماز
خدا هم دوست داشت ما رو بارون فراوون می اومد
واسه برکت روی سفره ها باید نون می اومد
آواز مشدی ماشالله، گیتار فروغی و یک رنگی
بوی عیدی بوی عود، بوی کاغذ رنگی
صدای مس گری و سفید گری، بوی نمد
توی بازار، بوی عطر زندگی ها می اومد
مطربا عاشق بودن با عشقشون ساز میزدن
جوونا غصه نداشتن زیر آواز میزدن
دیو بدجنس غم از تو شهر ما فراری بود
همه مردا سر کار بودن، کجا بیکاری بود؟
*اما یه روز سیاه خواب خوشِ شهر شکست
صبح که از خواب پاشدیم یکی در خنده رو بست
مطربِ سازی نداشت، فروغی آوازی نداشت
همه بیکار بودن، پدر دیگه کاری نداشت
عشق فرهاد قصه شد، عشقا همه دروغ شدن
شهر پر از بلوا بود و خیابونا شلوغ شدن
گدای تنها یه گوشه توی کوچه می نشست
در خونه اشُ حالا همسایه رو همسایه بست
اینجا بازاری نبود، صدای مس، بوی نمد
عطر عود و عطر عیدی دیگه هیچوقت نیومد
جوونا پیر شدن، دلا پر از غصه شده
مهربونی و وفا عکسی توی قصه شده
جای نون غذاهای فرنگی رو سفره اومد
برکت ِ سفره ها رفت و برف و بارون نیومد
غصه خورد مادر بزرگ و مثل یه پرنده مرد
با خودش ساز اذون و عطر سجاده رو برد
دیگه رو رفاقت و دوستی کسی قسم نخورد
باد اومد تعصب و مردونگی رو همه برد
حالا شهر ما فقط شهر پلیدی ها شده
بوی نفرت و دروغ تو شهر ما رها شده
این روزا دلا دیگه بوی محبت نمیدن
شاپرک ها دیگه رنگ شادی مونُ ندیدن
خنده مون غصه شد و غصه هامون هزار هزار
معنی دوستی شده پول و چک و زر و دلار!
سقای دشت!
به حریم پاک ماه بنی هاشم
نگه به خیمه ی زینب دخیل بست و بعد
به حرمتِ گل ی زهرا سپر نبست و بعد
ز داغ واعطشای رقیه و کلثوم
دوالِ مشک به دوش و به زین نشست و بعد
به یاد حنجرِ اصغر که شد زخون سیراب
به سوی نهر روان شد، چو رعد جست و بعد
رسید بر لبِ رود فرات لب تشنه
به روی آب، لب عطشانِ خود ببست و بعد
چو مشک شد سیراب، رو به خیمه ها برگشت
دریغ خصم پلید راه او ببست و بعد
بزد یکی زپلیدان به تیر دستِ نسیم
چو با دگر بگرفت، نیزه خورد به دست و بعد
دگر نه دست و نه بازو و کودکان عطشان
و بعد، مشک آب را به سر ببست و بعد
که تیر آخرِ دشمن شکافت قلبش را
و مشک گریه کنان، آه به گل نشست و بعد.......!