چراغ هاي رابطه چون هميشه سپاسگزار محبت و لطف "مينو نصرت " است براي ارسال اشعارزيبايشان
زیادی تمیز و براق شده ام
شبیه
شیشه ای که هرگز رویش گل نپاشیده
خاکی که نمکک نزده
آبی که پلی از شرق اندامش تا غرب نزده اند
از شرقی ترین چنار این ساحل تا اورمیه
اره می کشند آبزیان کوچک
سو گو شی هایم غرق می شوند
دستی از غار گوش هایم
نمک استخراج میکند
زلال نمی شوم
بنفشه ها می ترسند وبهار
با انگشتان ورم کرده توی جیب ها
در نیمه های راه می نشیند
یک ثانیه مانده به انفجار
دندان هایم می ریزند
روی موهایم حاجی لک لک ها تخم می گذارند
روی شقیقه های داغ ام
آفتاب گردان ها خودکشی میکنند
و هیچ رنگی از لابلای این همه رنگ
نمی تواند برای پر تره ی اتفاق های نیفتاده ام " مودیلیانی " شود
وسط گل های ریخته ی دامنم
از پیرنگ قصه ها بخار اخرائی به آسمان می رود
خش خش پیراهن بلند آهاری ام
زیر برگ های شهید رام می شود
آهوی ام
روی پرده های آویخته
قوی ام
در سراب صحنه ها
هیچکس نمی داند
روی سنگ قبر دشت ها چه می نویسند
از کوره راه ها
به راه ها
ازراه ها
به اتوبان ها کشیده می شویم
سنگ سنگ
می چینند مان
هرم می شویم
از هفت پله تا هفت تپه
چند تبت و پامیر
می تواند ارتفاع بگیرد
این " کره ی " کاه گلی
من و آهو
چشمانما ن از نگاه کردن به ارتفاع سنگ ها
پیر است و افتاده
دراز می کشیم
اورمیه از رویمان عبور می کند