صفحه‌ی اصلی     تماس     RSS
چراغ هاي رابطه


در باره سايت
شعر هاي احمد شاملو
شعر ايران
شعر جهان
طنز وطرح وكاريكاتور
كتاب مطبوعات
وبلاگ ها وسايت ها
عکس،عکاس،عکاسی
عكس هاي چراغ هاي رابطه
سينما تئاتر تلويزيون
عكس عاشوراي خرم اباد
لرستان/هنر،ادبيات،فرهنگ
موسيقي وآهنگ
نرم افزار واينترنت
نوروز وجشن هاي ايرانيان
ضرب المثل وفرهنگ عامه
ادبي فرهنگي هنري
نويسندگان معاصر ايران
مستطيل سبز سياست
لينك باكس چراغ هاي رابطه

یاران خیلی دور..... خیلی نزدیک

مریم اسحاقی
مینو نصرت
آزاده دواچی
هوشنگ سامانی
یوسف علیخانی
لينكدوني
‎ابراهيم خدايي
‎ ‎درخت وخنجر وخاطره
‎ ‎لور نشريه فرهنگي مردم لر
‎ ‎ محمد علي اسلامي ندوشن
سايت عباس عبدي /آينده
‎ ‎دانلود كتاب الكترونيكي
وب نوشت محمد علي ابطحي
‎ ‎سايت شيرين عبادي
وب سايت فاطمه رجبي
‎ ‎سازمان سنجش آموزش كشور
وبلاگ دوستداران حسين پناهي
بنياد ايران شناسي
دايره المعارف بزرگ اسلامي
سايت فريدون مشيري
سايت سيد علي صالحي
سايت ماه مگ
انجمن شاعران فارسي گوي جهان
آژانس عكس سوره
سايت فريدون مشيري
انجمن خوشنويسان ايران
مجله فرهنگي ادبي بخارا
سايت رسمي احمد شاملو
سايت رسمي صادق هدايت
بنياد هوشنگ گلشيري
سايت بزرگ علوي
سايت بلوط فرهنگي هنري
سايت سهراب سپهري
وبلاگ منيرو رواني پور
تازه هاي ادبي
عطاءالله مهاجرانی وجميله كديور
ديكشنري آنلاين با تلفظ
وب سايت وموسسه گل آقا
وب سايت فرخنده آقايي
آنا سايت دانشگاه آزاد
سايت لطف اله ميثمي
تادانه يوسف عليخاني
نيك آهنگ كوثر
داريوش آشوري
بزرگمهر حسين پور
زهرا طهماسبی(مهتاب)
مهري جعفري/ سازم را كوك ميكنم
در كوچه هاي شعر گناباد
مريم اسحاقي
مينو نصرت/ واژگان خيس
وب سايت منيرو رواني پور
فرزانه مهران
رسول يونان
نصور نقي پور/ مقاله هاي فارسي
ابراهيم رها/سركوچه
خبرگزاري مجلس/ خانه ملت/
خبرگزاري آفتاب
سايت امروز
سايت خبري تحليلي كلمه
پايگاه اطلاع رساني نوروز
سايت خبري جمهوريت
موسسه فرهنگي تبيان
حبیب شوکتی نیا
فرشته نوبخت
سايت خدمت
خبر آنلاين
مجله هفت سنگ
كانون ادبيات ايران
خبرگزاري كتاب ايران
سي نما
خانه هنرمندان ايران
بنياد سينمايي فارابي
انجمن سينماي جوان ايران
سیب گاززده/سعید کمالی دهقان
نشريه گيله وا
حميد رضا سليماني
كتابهاي رايگان فارسي
كانون زنان ايراني
جستار /داريوش آشوري
علي رضا زرين
انجمن صنفي روزنامه نگاران ايران
خانه موسيقي
آي كتاب
خورشيد/جايزه شعر زنان
سایت الف/احمد توکلی
نمايشكاه كتاب تهران
ادبستان سايت شعرو ادبيات
ميترا الياتي/جن وپري
سايت نوانديش
سايت كتاب نيوز
سايت تابان
هوشنگ سامانی/موسیقی ما
سحام نیوز
خانه كتاب
ويكي پديا
سايت سخن گستر
سايت سرو
پريسا خواننده آواز ايراني
سایت زن فردا
نشریه ادبی عروض
سایت خانواده سبز
كتاب بيست
فرارو پایگاه خبری
سایت فردا
جهان نیوز
سایت تحلیلی رویداد
سايت بي طرف
راديو زمانه
دویچه ‌وله
پايگاه ادبي خزه
آتي بان
خوابگرد/سيد رضا شكراللهي
دانوش
سايت ايران تئاتر
سایت لینک روزانه
آینده ،رسانه مستقل
واحد مرکزی خبر
سایت گویا
دوشنبه /تیتر مقالات وخبرها
آی طنز /پایگاه طنز وفکاهی
سايت يك پزشك
مينياتور
عباس معروفي
هشتاد/ادبیات جوان ایران
سایت ادبی والس
نشریه فروغ
آوانگارد
گروه اينترنتي كولي ها
هجوم/مچله ادبی شمال ایران
عکس آنلاین
صفحه سیزده/مریم مهتدی
آزاده دواچي
وب نوشت های حسین پاکدل
محمد رضا ترکی /فصل فاصله
گفتگو /ادبیات داستانی
ناصر ساجدی/ساری یول
رضا رفيع
سايت وازنا
سايت سخن
لغت نامه دهخدا
سايت راهبردي سلام
سايت تحليلي تابناك
ابزارك /ابزار هاي وب
آمار لحظه لحظه جهان
جستجوگر یاهو
جستجوگر فارسی گوگل
سایت بلاگفا
جیمیل



وبلاگ شخصي نصرت درويشي

Persian Websites Directory




نصرت درويشي

مسعود مهرابي ماهنامه سينمايي فيلم / كاريكاتور و طنز ترسيمي

 

آدم‌هاي مسعود مهرابي در زمينه‌اي بكر از خط‌ها و ظرافت‌هاي طنز و نيش، در فضايي غريب و آشنا شكل مي‌گيرند؛ آدم‌هاي مسخ‌شده، خوشحال، غمگين....

 

با انتشار هفته‌نامه كاريكاتور در سال ۱۳۴۸، كه به‌دليل حضور بزرگان عرصه طنز (لطيفي، سخاورز، درمبخش، محجوبي، خرسندي و...) «كلاس» بالاتري داشت، طرح‌ها وكاريكاتورهايم را ــ كه تازه كشف كرده بودم بايد آن‌ها را با قلم ريز و مركبِ چين كشيد, نه خودكار مشكي ــ براي اين نشريه فرستادم كه چندتاشان چاپ شد

 

 در تاريخ كاريكاتور ديار ما اين اولين‌بار بود كه كاريكاتور حول يك محور و در يك مسير خاص و آن‌هم باريك كار مي‌كرد. آن‌هم با چند نماد اندك

 

 

 نام مسعود مهرابي در بين اهالي مطبوعات داراي جايگاه ويژه است

 در حوزه هاي گوناگون فعاليت دارد،  اما هنر كاريكاتور از دلمشغولي هاي هميشگي اوست

براي بسياري از علاقمندان به هنر سينما ،نام مسعود  مهرابي با ماهنامه سينمايي فيلم  همراه است

 تاريخ سينماي ايران، طنز هاي ترسيمي، كاريكاتور هاي سينمايي و .....

 همچنان مديريت ماهنامه فيلم و فصلنامه فيلم اينترنشنال را  به عهده دارد

 آنچه در اين مطلب تقديم ميشود در حقيقت يك شناختنامه براي شناساندن يكي از مطرح ترين و تاثيرگذارترين

هنرمندان حوزه هنر كاريكاتور و طنزترسيمي است

احمد طالبي‌نژاد ، سياوش كسرايي ، منصور گودرزي  با يادداشت هاي خود

 بيشترين شناخت را از مسعود مهرابي به ما ميدهند

منابع مطلب تقديمي مسعود مهرابي است

پيش از مطالعه ي نوشته هاي اين بزرگواران ، مسعود مهرابي را از زاويه ديد خود او بنگريم

 

 

 

  مسعود مهرابي به قلم مسعود مهرابي

 

۱۳۳۳ در تهران به دنيا آمدم. از نسلي هستم كه «سواد» و معلومات را صرفاً سر كلاس و مدرسه نمي‌آموخت. از همان دوره دبستان كه مي‌توانستيم بخوانيم و بنويسيم، كتاب‌هاي قصه و مجله و روزنامه برايمان جذابيت خاصي داشت؛ كشف‌هايي بود معصومانه.

 در كلاس پنجم ابتدايي، با خواندن دو رمان قطورِ ــ چهارصدپانصد صفحه‌ايِ ــ عشق و شمشير و بهرام گور با رؤياپردازي‌هاي لذت‌بخش قلم آشنا شدم ــ گيرم از نوع عاميانه و غيرروشنفكري آن. حوالي همين سال‌ها، نقاشي‌هاي دنباله‌دار و طرح‌هاي ساده هفته‌نامه كيهان بچه‌ها و كاريكاتورهاي طناز هفته‌نامه توفيق، هوايي‌ام كرد.

 

با ديدن مجموعه‌اي از طرح‌هاي بسيار ساده در يك نشريه فرنگي، كه مضمون‌هايي غني و زيبا داشت، پي بردم كه مي‌شود با چند خط ساده، چه چيزها كه نگفت! دست به كار تقليد شدم. «چيز»هايي كشيدم و براي مجله توفيق پست كردم. از ميان خيل آن «چيز»ها، چندتايي در بخش خوانندگان به چاپ رسيد. به اين ترتيب، سايه‌روشني از مسير زندگي آينده‌ام شكل گرفت.
با انتشار هفته‌نامه كاريكاتور در سال ۱۳۴۸، كه به‌دليل حضور بزرگان عرصه طنز (لطيفي، سخاورز، درمبخش، محجوبي، خرسندي و...) «كلاس» بالاتري داشت، طرح‌ها وكاريكاتورهايم را ــ كه تازه كشف كرده بودم بايد آن‌ها را با قلم ريز و مركبِ چين كشيد, نه خودكار مشكي ــ براي اين نشريه فرستادم كه چندتاشان چاپ شد. چندي بعد، در ستون پيغام يكي از شماره‌ها، دعوت شدم تا براي همكاري به آن‌جا بروم.

 اواخر زمستان ۱۳۴۹، يك روز پنجشنبه، به‌جاي رفتن به دبيرستان و حاضر شدن در كلاس درس، به دفتر نشريه در خيابان سوم اسفند (سابق) رفتم. احساس غريبي داشتم؛ شادي و ترس درهم آميخته بود. وقتي مستخدم مجله درِ اتاق محسن دولو (مدير مجله) را باز كرد و گفت داخل شو، او داشت بالاي چارچوب در را نگاه مي‌كرد، با ديدن من ــ نه در قد و بالا و سني كه تصور مي‌كرد ــ با حركت سرش به پايين، عينكش از روي پيشاني افتاد روي بيني‌اش. با تعجب پرسيد: «مهرابي... تو هستي؟» گفتم «بله... آقا». شانزده سال داشتم.

 زنده‌ياد محسن دولو، با تحويل گرفتنم و دادن يك صفحه كامل -كه در هر شماره يك موضوع را به‌اختيار خودم كار كنم- نقش مهمي در زندگي حرفه‌ايم داشت. از او آموختم كه ــ بعدها ــ درِ ماهنامه فيلم همواره به‌روي جوانان گشوده باشد. روانش شاد باد!
طي سال‌هاي بعد، با نشريه‌هاي بسياري همكاري كردم. همكاري‌ام با بعضي از آن‌ها چند ماه و بعضي، چند سال طول كشيد؛ از جمله: روزنامه مردم(۵۴/۱۳۵۳)، روزنامه رستاخيز (۵۷/۱۳۵۴)، ماهنامه تلاش (۵۷/۱۳۵۵)، هفته‌نامه جوانان (۱۳۵۶)، روزنامه آيندگان (۵۸/۱۳۵۷)، هفته‌نامه فردوسي (۵۸/۱۳۵۷)، ماهنامه پيروزي (۱۳۵۸)، هفته‌نامه زن‌روز (۵۹/۱۳۵۸)، ماهنامه جهانگرد (۵۹/۱۳۵۸)، ماهنامه طب و دارو (۱۳۵۹)، هفته‌نامه فكاهيون (۶۰/۱۳۵۹)، هفته‌نامه سروش (۶۰/۱۳۵۸). و، همچنين به‌عنوان طراح و كاريكاتوريست گروه اقتصاد شبكه اول سيما از ۱۳۵۹ تا ۱۳۶۸.
از اوايل دهه ۱۳۵۰، صاحب سبكي شدم كه بعدها تأثير زيادي روي تعدادي از كاريكاتوريست‌ها و طراحان نسل بعد گذاشت؛ نوع خاصي از هاشور زدن، شاخصه اين سبك بود. هاشورهايي كه براساس منبع نورهاي متغير شكل مي‌گرفت و با حذف بُعد دوم، شخصيت‌هاي آثارم را تك‌بُعدي مي‌كرد. سال ۱۳۵۸، به‌مناسبت نمايشگاهي از آثارم در موزه هنرهاي معاصر تهران ــ كه با نمايشگاهي از آثار هنرمندان فلسطيني هم‌زمان بود ــ با «ناجي‌العلي» كاريكاتوريست بزرگ فلسطيني آشنا شدم.

 آشنايي ما به دوستي تبديل شد و دوستي ما تا زمان شهادتش، با نامه‌نگاري و تبادل آثار ادامه يافت. اين ارتباط باعث شد كه از كارهاي يكديگر تأثير بپذيريم. او بعد از بازگشت از تهران، براي ايجاد سايه‌روشن در كارهايش به‌جاي آب مركب ــ كه سبك‌اش بود ــ هاشور را جايگزين كرد و من هم ــ در دوره‌اي كه كارهايم در زن‌روز چاپ مي‌شد ــ از آب مركب استفاده كردم.
سال‌هاي دهه ۱۳۵۰، گالري‌دارها رغبتي به برپايي نمايشگاه كاريكاتور نداشتند. درواقع، كاريكاتور را داخل هنر و كاريكاتوريست‌ها را هنرمند به‌حساب نمي‌آوردند. در ميان گالري‌دارها، حميد ساحر مدير گالري نقش ــ واقع در ميدان توحيد (كندي سابق) ــ به اين كار همت گماشت و دوره‌اي از آثار كاريكاتوريست‌ها را به نمايش گذاشت.

 

 پيش از آن، فقط تعدادي از آثار كامبيز درمبخش در گالري قندريز عرضه شده بود. اولين نمايشگاه آثارم، درواقع (بعد از احمد سخاورز) سومين نمايشگاه انفرادي كاريكاتور در ايران محسوب مي‌شود. اين نمايشگاه، ۱۹ بهمن سال ۱۳۵۴ برپا شد. بعد از آن، بجز شركت در هشت نمايشگاه گروهي (كه نمايشگاهي با كاريكاتوريست‌هاي كانادايي در مونترال ــ ۱۳۵۵ ــ مهم‌ترين آن‌هاست)، سيزده نمايشگاه انفرادي از آثارم به اين ترتيب برگزار شد:

 

گالري خانه آفتاب (۱۳۵۵)، گالري شيخ (۱۳۵۶)، نگارخانه تخت‌جمشيد (۱۳۵۶)، نگارخانه وصال شيراز (۱۳۵۷)، گالري ماني (تبريز,۱۳۵۷)، نمايشگاه آزاد (پاريس,۱۳۵۸)، گالري خانه آفتاب (۱۳۵۸)، موزه هنرهاي معاصر (۱۳۵۸)، گالري خانه آفتاب (۱۳۶۰)، موزه مردم‌شناسي (قزوين,۱۳۶۰)، موزه هنرهاي معاصر (۱۳۶۱)، گالري گلستان (۱۳۷۰)، گالري كلاسيك (اصفهان,۱۳۷۱).
به‌غير از نمايشگاه‌هاي انفرادي و گروهي در داخل كشور، از سال ۱۳۵۳ تا ۱۳۷۵، در ده‌ها نمايشگاه جهاني كاريكاتور شركت داشته‌ام. از جمله در آلمان، لهستان، كانادا، بلغارستان، كانادا، يوگسلاوي، روسيه، ايتاليا، يونان، ژاپن، بلژيك، هلند، تركيه، فرانسه و... ضمن دريافت چند ديپلم افتخار از اين نمايشگاه‌ها (مهم‌ترين اش ديپلم افتخار نمايشگاه جهاني برلين، ۱۳۵۴), در سال ۱۳۵۹ برنده مدال برنز و سال ۱۳۶۰ برنده مدال نقره و ۲۰۰ هزار ين جايزه نقدي نمايشگاه جهاني يومير شيمبون ژاپن شدم.
در اين دوره از زندگي‌ام به‌عنوان طراح و كاريكاتوريست، فعاليت‌هاي ديگري نيز داشته‌ام. از جمله، برگزاري اولين نمايشگاه گروهي كاريكاتوريست‌هاي ايراني. از آن‌جا كه معتقدم بودم «كاريكاتور» كلمه مناسبي براي آثار غيرژورناليستي ما نيست، عنوان «طنز ترسيمي» را جايگزين آن كردم.

 اين نمايشگاه زمستان ۱۳۵۶ با عنوان «اولين نمايشگاه گروهي هنرمندان طنز ترسيمي ايران» در انجمن فرهنگي ايران و آمريكا (در محل كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان فعلي) برگزار شد (گالري‌دارهاي ايراني به‌دليل مضمون تند آثار، حاضر به دادن جا نشدند.) نمايشگاه با استقبال بي‌سابقه‌اي روبه‌رو شد و هر شب، حدود ۴۰۰ نفر به ديدن نمايشگاه مي‌آمدند. به‌رغم پي‌گيري‌هايم، دوره‌هاي بعدي اين نمايشگاه به‌دليل خصلت هنرمندان ايراني كه تاب تحمل يكديگر زير يك سقف را ندارند، برگزار نشد. به‌خاطر دارم كه اولين معترض اردشير محصص بود كه از نيويورك نامه داد كه چرا كارهايش را كنار آثار ديگران به نمايش گذاشته‌ام. در تهران نيز، چند نفري اعتراض داشتند كه چرا كارهاي محصص را در جمع شركت داده‌ام!
از ديگر فعاليت‌هايم، عضويت در هيئت انتخاب اولين دوره نمايشگاه جهاني كاريكاتور تهران و همچنين عضويت در هيئت انتخاب و داوري بين‌المللي همين نمايشگاه در چهارمين دوره آن است. مطلب مفصلي هم درباره تاريخچه كاريكاتور در ايران نوشته‌ام كه طي هشت شماره در مجله سروش (بهار ۱۳۶۰) چاپ شد و اولين تحقيق گسترده در اين زمينه محسوب مي‌شود.
از آثارم در زمينه طرح و كاريكاتور، تاكنون اين كتاب‌ها منتشر شده است: نردبان‌هاي بي‌بام (۱۳۵۵ــ تجديد چاپ با افزودن طرح‌هايي كه سانسور شده بود با عنوان كاريكاتورهاي سياه ,۱۳۵۸)، دندان (۱۳۵۹)، كاريكاتورهاي سينمايي (گردآوري، ۱۳۶۵) و ميان سايه‌روشن (به‌انتخاب آيدين آغداشلو و مقدمه ميروسلاو بارتاك، كاريكاتوريست نامدار چك، ۱۳۷۱).

مهر ۱۳۵۴ در دانشكده هنرهاي زیبا دانشگاه تهران پذيرفته شدم، اما به‌دليل برخورد بي‌دليلي كه با خانم بهجت صدر ــ مدير هنرمند دانشكده ــ پيدا كردم، يك ترم هم دوام نياوردم و آن‌جا را ترك كردم. مهرماه سال بعد، وارد دانشكده هنرهاي دراماتيك شدم و در رشته سينما به تحصيل ادامه دادم. سال ۱۳۶۱ ــ بعد از انقلاب فرهنگي ــ با دريافت مدرك ليسانس در اين رشته فارغ‌التحصيل شدم.

از ابتداي همين سال به‌همراه دو تن از دوستانم نشريه‌اي به‌نام سينما در ويدئو را منتشر كرديم براي معرفي و نقد و بررسي فيلم‌هايي كه در ويدئوكلوب‌ها عرضه مي‌شد؛ كه فكر انتشار آن از زنده‌ياد احمد كريمي بود و با بسته شدن ويدئوكلوب‌ها و محدود شدن كارمان تصميم گرفتيم آن را تبديل به يك نشريه سينمايي كنيم. بنابراين سومين شماره آن با نام فيلم منتشر شد.

 پيش از اين ــ در سال ۱۳۵۸ــ درخواست امتياز يك نشريه طنز به‌نام «عبيد» كرده بودم، كه با جدا شدن كريمي از جمع ما به‌دنبال تغيير مجوز آن به يك نشريه سينمايي رفتم. با اين درخواست موافقت شد و من از چهارمين شماره كه با عنوان ماهنامه سينمايي فيلم منتشر شد، مسئوليت آن را به‌عهده گرفتم. اين نشريه در برهوت آن سال‌ها، مورد توجه قرار گرفت و شماره به شماره تيراژ و تعداد صفحاتش افزايش يافت. ماهنامه سينمايي فيلم با نوآوري‌هايش الگو و سرمشق ديگر نشريه‌هاي ايراني شد؛ چنان‌كه ــ حداقل ــ بيش‌ترين نقش را در باز كردن راه براي ديگر نشريات سينمايي داشت.
از سال ۱۳۶۵ چند صفحه به‌زبان انگليسي و درباره سينماي ايران به مجله اضافه شد. اين بخش از نظر امكانات و نيروي انساني چنان گسترش يافت كه در سال ۱۳۷۱، نگارنده به‌عنوان صاحب‌امتياز و مدير مسئول با همكاري دوستان نشريه ديگري با نام فيلم اينترنشنال منتشر كرديم. اين نشريه به‌عنوان تنها نشريه انگليسي‌زبان درباره سينماي ايران و در تاريخ مطبوعات ايران، توانست نقش سازنده‌اي در گسترش سينماي نوين ايران در آن‌سوي مرزها ايفا كند.
از ديگر ايده‌هايم كه در ماهنامه فيلم به اجرا درآمد، يكي انتشار كتاب سال سينماي ايران بود كه نخستين شماره آن در بهمن ماه ۱۳۷۱ منتشر شد و تاكنون دوام پيدا كرده ؛ و ديگر, تقويم سينمايي كه انتشارش، الگويي شد براي تخصصي شدن تقويم و سررسيدها در ساير زمينه‌ها. ايده ديگري كه به ثمر نشست و نقش مهمي در گسترش چاپ و نشر كتاب‌هاي سينمايي داشت، انتشار بيست‌ودو عنوان كتاب سينمايي است در زمينه‌هايي كه تا آن زمان جايشان در ميان اين نوع كتاب‌ها خالي بود.
طي سال‌ها كار در ماهنامه فيلم و فصلنامه فيلم اينترنشنال، ضمن نوشتن صدها مقاله، گزارش و نقد فيلم، در حاشيه نيز به تأليف چند كتاب مرجع سينمايي پرداختم. كتاب‌ها به‌ترتيب انتشار عبارتند از: تاريخ سينماي ايران ــ از آغاز تا ۱۳۵۷ (چاپ اول ۱۳۶۳، چاپ نهم ۱۳۷۶)، كتاب‌شناسي سينما در ايران (جلد اول: ۱۳۶۷)، فرهنگ فيلم‌هاي كودكان و نوجوانان (۱۳۶۸)، فرهنگ فيلم‌هاي كوتاه داستاني (۱۳۶۹)، كتاب‌شناسي سينما در ايران (جلد دوم: ۱۳۷۱)، پوسترهاي فيلم (۱۳۷۱)، فرهنگ فيلم‌هاي مستند سينماي ايران (۱۳۷۵) و كتاب‌شناسي سينما در ايران (متن كامل، ۱۳۸۰).

 

 

 

يادداشت بر « تاريخ سينماي ايران – از آغاز تا 1357»
مؤلف: مسعود مهرابي، ويراستار: جهانبخش نورايي، فهرست نام‌ها: هوشنگ گلمكاني، حروفچيني: شايان (اسفنديار رسولي)، چاپ و صحافي: اطاق چاپ، تيتر‌چيني: قانعي، صفحه آرايي و طراح جلد: م. مهرابي، ليتوگرافي: ع. عليرضايي‌فر، چاپ اول: پاييز 1363، چاپ نهم 1376، جمع تيراژ: 48000 نسخه، 624 صفحه، قطع وزيري.

 

 

تاريخ سينماي ايران را دوست دارم

احمد طالبي‌نژاد


مثل هر علاقه‌مند پيگيري، تاريخ سينماي ايران را دوست دارم و همواره مي‌خواهم گوشه‌هاي ناگفته و نانوشته‌اش را بدانم. سال‌ها بود كه آدم‌هاي مختلف در تدارك نوشتن تاريخچة اين سينما بودند. محمد تهامي‌نژاد، فرخ غفاري و… تكه‌پاره و به‌صورت گه‌گاهي هم چيزهايي ازشان درمي‌آمد اما، هيچكس كاري كارستان نمي‌كرد. تا اين‌كه كتاب مسعود مهرابي درآمد. با همة كم و كسري‌هايش، فكر مي‌كنم درآوردن اين كتاب يكي از شانس‌هاي بزرگ زندگي مؤلف آن است و مي‌تواند مادام به آن ببالد. كتاب براي خوانندة معاصر، گوشه‌هايي از تاريخ عجيب و غريب اين سينما را روشن مي‌كند. اين امتياز كمي نيست. پاره‌اي اسناد و عكس‌هايي هم كه ضميمه شده، واقعاً باارزشند. دستش درد نكند. اما، حالا ديگر و در آستانة چاپ چهارم، كتاب شديداً به يك بازنگري، تصحيح و پالايش نياز دارد. مي‌دانم، هزينة فيلم و زينگ مجدد و… ولي، اينجوري هم، ديگر تكراري مي‌شود. فرضاً در بخش مجموعه‌هاي تلويزيوني، سال ساخت هر مجموعه حتماً بايد ذكر شود. در بخش سينماي آماتور، ذكر نام فيلم‌ها آن هم به‌صورت ناقص، چه لزومي دارد؟ مي‌شود به‌جايش نام اعضا سينماي آزاد و ديگر مراكز را ذكر كرد.
به‌هر صورت، كتاب به‌همين شكل و شمايلش هم كار ارزشمندي است كه براي محققان و تاريخ‌نگاران بعدي، راه‌گشا خواهد بود.

 

 

در باره طرح هاي مسعود مهرابي

 

غربت و بيگانگي

سياوش كسرايي/ 1356

 

آدم‌هاي مسعود مهرابي در زمينه‌اي بكر از خط‌ها و ظرافت‌هاي طنز و نيش، در فضايي غريب و آشنا شكل مي‌گيرند؛ آدم‌هاي مسخ‌شده، خوشحال، غمگين (مثل خود هنرمند) و گاه بي‌تفاوت… درست مثل آدم‌هاي روزگار ما كه زير بار گرفتاري‌ها، عادت و رسوم و تلاش‌هاي عبث و در فشردگي زمان هرچه كه ماشين مي‌خواهد انجام مي‌دهند. سبزه‌اي نيست و درختي نيز، در محدودة كوچك و تنگ قاب‌ها، بيابان‌هاي گسترده و وسيع را مي‌بيني، يا آدم‌هاي «عروسكي» كه به‌هر بهانه‌اي باهم گره مي‌خورند، يا از سر و كول هم بالا مي‌روند، (تيمارستاني به وسعت دنيا) و مهرابي دلش براي اين‌همه غربت و بيگانگي مي‌سوزد. در كارهاي مهرابي از خط‌ها و سايه‌روشن‌هاي اضافي خبري نيست. هر خط نقش اساسي و سازنده دارد، كه مقصود و بيان او را كامل مي‌كند، هر كار او به‌مثابة پنجره‌اي‌ست كه به گوشه‌اي از اجتماع ما باز مي‌شود، و آدم‌ها را با اعمال و كردارشان پيش‌روي ما عريان مي‌كند و مهرابي ما را به‌ ما يادآوري مي‌كند، انگار كه غافلگيرشده‌اي و خود را در مقابل آيينه برهنه مي‌بيني. حرف مهرابي حرف من و توست، حرف مردم زمانة ماست، چرا كه او صميمي و با صداقت است و بدون انگاره از مقابل مسائل بي‌اعتنا نمي‌گذرد. مهرابي جوان را پرتجربه مي‌بينيم، تجربة آدم‌هاي دنياديده را دارد، و اين دليلي است بر اين‌كه چرا بيننده كارهاي او را بهت‌زده مي‌نگرد و در مقابل هر اثر ميخكوب مي‌شود. اين‌بار با طراح و طنزپرداز قابل و مقتدري روبه‌رو هستيم كه در فضاي بكر و مخصوص به‌خود فعالانه و با پشتكاري زياد تلاش مي‌كند. با اندك توجهي به كارهاي مهرابي چنانچه با همين دلگرمي و كوشش به راه خود ادامه دهد، زياده نگفته‌ايم كه تولد يك هنرمند واقعي را در زمينة طنز و طرح شاهد هستيم.

 

اثر انگشت «كله‌تخت‌هاي» مسعود مهرابي

منصور گودرزي

 

اولين‌بار كه طرح‌هاي طنزآميز مسعود مهرابي را ديدم در مجله كاريكاتور بود. احتمالاً سال 49 يا 50 بود. اما شكل فعلي را نداشتند و كله آدم‌هايش تخت نشده بود. مسعود مهرابي هم مثل من، بهمن عبدي و چندين نفر ديگر كه همه جز من همگي ماهر و سرشناس شده‌اند كارهايمان را براي مجله كاريكاتور مي‌فرستاديم. سال‌ها بعد كه بيش‌تر كاريكاتوريست‌هاي ژورناليست، يا كاريكاتور عملة مرد سال را مي‌كشيدند يا ميني‌ژوپ‌پوش يا هيپي‌ها و هويدا را، جزو معدود كساني كه سنت‌شكني مي‌كردند مسعود مهرابي بود. من نمي‌دانم اين آدم‌هاي كله‌تخت از كجا پيدايشان شد. اصلاً اين آدم‌ها شكل ديگرديسي كدام آدم‌ها بودند؟ آدم‌هايي خاص كه نه شبيه آدمك‌هاي اردشير محصص بود و نه خطوط شيك و حساب‌شده كامبيز درم‌بخش داشت. آدم‌هايي كه زميني بودند و هم نبودند، از همان سال‌ها همين كت و شلوار مرتب تنشان بود و سوگند مي‌خورم كه از همان اول پيدايش اخمو بودند و هنوز نه من و نه كس ديگري خنده‌شان را نديده است. آدم‌هاي با كله تخت كه انگار با كاردي قسمت بالاي كله‌شان را برداشته‌اند، همان قسمتي كه محتوي مغزشان بود. شايد براي اين‌كه راحت‌تر زندگي كند وهر كاري خوششان مي‌آيد انجام بدهند و گرنه كارهايي كه مي‌كنند با ظاهر مرتب و موقر اخم‌آلودشان جور درنمي‌آمد. اگر كاريكاتوريست‌هاي ديگر براي هم‌خواني كارهاي غيرعادي سوژه‌هايشان لباس مناسب تنشان مي‌كردند، مسعود مهرابي گذاشت كه آدم‌هاي كله‌تخت با همان كت و شلوار مرتب به كارهاي عجيب و غريب و تا حد بسيار سورئال خودشان ادامه بدهند. اين بود كه آدم‌هاي كله‌تخت ماه را سيم‌كشي مي‌كردند و نور آن را به خرابه‌هاي باستاني مي‌بردند. بهار را مثال پرده تا مي‌كردند. شب‌ها را از روي ساختماني بلند از بامي به بامي مي‌جستند درحالي‌كه سايه‌شان را روي زمين جا مي‌گذاشتند با نردبامي به ابرها مي‌رسيدند و با چشم‌هاي بسته، وراي چيزها را مي‌ديدند. آدم‌هاي كله‌تختي كه مهرابي مثل مأموريني آن‌ها را مي‌فرستاد تا به همه‌جا سرك بكشند. در خانه، در ابرها و ديوارهايي كه هيچي پشتشان نبود. ميان قاب‌عكس‌هاي خاك‌گرفته در كوير خشك در باغ‌هايي كه درختانش در هوا معلق بودند... و خيلي جاهاي ديگر كه مأموريت داشتند پيدايشان مي‌شد اما هرگز و هرگز تصور نمي‌شد كرد كه آن‌ها به سينما هم سرك بكشند اما نه‌تنها اين كار را كردند بلكه مهرابي را هم به دنبال خودشان كشيدند. اگر كسي بخواهد غير از اين را به من ثابت كند قبول نخواهم كرد و خواهم گفت كه اين مأمورين كله‌تخت مسعود مهرابي بودند كه او را به دنياي سينما كشاندند. اين آدم‌هاي كله‌تخت را نگاه كنيد از زمان تولد تا حالا و ببينيد كه دائماً در حال تكاپو هستند؛ دائماً در حال دويدن هستند. حتي موقعي كه در حال نشستن هستند حالت كسي را دارند كه گويي مي‌خواهد از جا بجهد و فرا ركند. دائماً در حال دويدن و تحرك و جست‌وجو (آيا اين‌ها خصوصيات خود مسعود مهرابي نيستند) هستند. درحالي‌كه روي صندلي نشسته‌اند گويي همين حال مثل فنر از جا در مي‌روند، در مي‌روند تا از كتاب سنگر بسازند و با قلم‌هايي به شكل سرنيزه، بجنگند.
سال 57 فكر مي‌كردم كه آدم‌هاي كله‌تخت بايستي ديگر از اين جستجو و دويدن‌ها خسته شده باشند و وقار و متانتي را كه به اخم و لباسشان بخورد به خود بگيرند، اما اشتباه كرده بودم و آن‌ها مخصوصاً در همين سال بيشتر از هر موقعي مي‌دويدند. هنوز شليك‌هايشان را از نوك انگشتان در آن روزها به‌ياد دارم و هميشه فكر مي‌كردم كه خود مسعود مهرابي هم بايستي شبيه آدم‌هاي كله‌تخت بي‌قرار و پرتحرك و اخمو باشد.

 روزي در همان سال در دفتر مجله‌اي، هادي اشرفي كه يادش به‌خير باد، جواني را نشانم داد كه مشغول صبحت با نصرت رحماني بود و گفت او مسعود مهرابي است. مهرابي كت و شلواري مرتب به‌تن داشت و اخم‌آلود مي‌نمود اما نه كله‌اش تخت بود و نه شتاب در حركاتش به‌چشم مي‌خورد. انگار انرژي‌اش را به آدم‌هاي كله‌تخت داده بود تا توان بيش‌تري براي دويدن‌هاي بي‌نهايتشان داشته باشند. مي‌خواستم بلند شوم و از آدم‌هاي كله‌تختش حرف بزنيم كه كاري پيش آمد و وقتي به دنبال او دويدم و از پله‌هاي مجله خودم را به خيابان رساندم او رفته بود… و در خيابان باد مي‌وزيد. پاييز 1357 بود.
در دنياي كاريكاتور، دست انسان باز است. اگر نشود صريح و واضح گفت هزاران سمبل و نماد وجود دارد كه مي‌شود حرف‌ها را زد. اما كله‌تخت‌ها چيزي را به‌وجود آوردند كه كاريكاتوريست‌هاي ديگر را كه دنبال ان‌ها آمده بودند به‌زحمت انداخت. اولين‌بار در دياري غريب آدم‌هاي كله‌تخت را ديدم كه مسعود مهرابي را به سينما كشانده بودند و خودشان هم لاي ورق‌هاي مجله در حال دويدن بودند و همان موقع اين به‌نظرم آمد كه چيزي را كه آن‌ها به‌وجود آورده‌اند كاريكاتور/ فيلم است. هرچند مجله از آن‌ها به عنوان كاريكاتورهاي سينمايي اسم مي‌برد.

 

 در تاريخ كاريكاتور ديار ما اين اولين‌بار بود كه كاريكاتور حول يك محور و در يك مسير خاص و آن‌هم باريك كار مي‌كرد. آن‌هم با چند نماد اندك. برخلاف كاريكاتوريست‌هاي ديگر كه هزاران نماد دارند در كاريكاتور/ فيلم «يا به‌قول شما كاريكاتور سينمايي» تنها نماد حلقة فيلم است با حاشيه سوراخ سوراخش كه بيش‌ترين كاربرد را دارد. و در كنار آن و آن‌هم به‌ندرت دوربين فيلمبرداري و عدسي و فيلتري. دنياي سينما به اين بزرگي و گفتني اين دنيا و مشكلات ان با اين چند سمبل اندك! اين مشكل را تنها كساني كه ترسيم‌كننده كاريكاتور/ فيلم هستند واقعاً درك مي‌كنند. شايد شبيه فيلمسازي در ديار خودمان كه اين نبايد بشود آن نبايد باشد، چنين نبايد باشد چنان نبايد باشد، وجه بسيار مشتركي بين كاريكاتوريست و فيلمساز كه از كم‌ترين نباشدها بايستي بيش‌ترين «باشدها» را بگويند. گفتني در زير لفافه نگفتن... همين‌جاست كه در كاريكاتور/ فيلم، حلقه فيلم با حاشيه سوراخ سوراخش تبديل به گيوتين مي‌شود و كله مي‌پراند. تيزبر و آلت‌قتاله مي‌شود. لايه‌هاي مغز از فيلم ساخته مي‌شود. لابيرنتي مي‌شود كه انساني در آن سردرگم است. فيلم به‌جاي اسپاگتي خورده مي‌شود. انساني لباسي از فيلم به تن مي‌كند و همين فيلم تبديل به بال براي كودكاني مي‌شود كه مثل فرشته‌ها و پرنده‌ها به آسمان آبي پرواز مي‌كنند.
اما اجازه بدهيد يادآور شوم كه كاريكاتور/ فيلم واقع‌گراترين كاريكاتورهاي موجودند و از چيزي مي‌گويند كه وجود دارد. دردي كه براي هنرپيشه و فيلمساز و منتقد سينمايي قابل‌لمس و درك است. ديگر اين كاريكاتور مربوط به من ايراني نيست چرا كه سينما يك حرف جهاني است و مخاطب اين نوع كاريكاتور چه در ايران و چه در آمريكا ــ نروژ، سوئد، انگليس، هند، قابل‌درك است. اين كاريكاتورها وابسته به سينماست و هر كسي كه با سينما سروكار دارد. تصاويري هستند كه قابل‌توضيح نيستند. بدون شرح‌اند. ممكن است بشود هر نوشته‌اي را به كاريكاتور گفت اما نمي‌شود هر كاريكاتور/ فيلم يي را نوشت.
اگر من بخواهم از كسي كه به‌وجود آورندة كاريكاتور/ فيلم است تشكر كنم اين شخص نه‌تنها مسعود مهرابي كه آدم‌هاي كله‌تخت هستند. آن‌ها هستند كه با دور انداختن اين عقل بقال‌صفت و اين مغز ترازودار كه همه چيز را با اگر، چرا، چطور مي‌سنجند اين شهامت را داشتند كه مجله فيلم را در زماني به‌وجود بياورند كه سينما مي‌رفت كه نفس آخرش را بكشد و جداي از اين مقوله كه در صلاحيت من نيست كه راجع به آن صحبت كنم كاريكاتور سينمايي را به‌وجود آوردند و بابي تازه در دنياي كاريكاتور گشودند.
بابي كه نه‌تنها مسعود مهرابي كه عليرضا امك‌چي، توكا نيستاني، بني‌اسدي و ده‌ها تن ديگر را به‌دنبال خود كشيد (و حتي، اين قلم را اگرچه براي تشكري از كله‌تخت‌ها باشد) برداريد و كارهاي سينمايي اين عزيزان را كنار هم بچينيد و ببينيد كه زبان اين كاريكاتوريست‌ها چقدر دراز است و چه حرف‌ها كه در زمينة سينما با شما نمي‌زنند. ببينيد كه تنها با استفاده از فيلم باحاشية سوراخ سوراخش و با خطوط آشفته و آرام چه حرف‌هاي مستندي از نگفتني‌هاي با شما مي‌گويند.
من به سهم خودم دست دوستان عزيزم؛ دوستان كله‌تختم را مي‌فشارم و از آنان تشكرمي‌كنم كه اثر گذارند و هويت دهنده.



نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
نشر و نقل مطالب با ذکر منبع (چراغ هاي رابطه) و نشانی سایت‎ (nosratdarvishi.com) ‎نشانه‎ ‎امانتداري و حرفه اي بودن شماست ‏