نفر سوم این نسل ری را عباسی است . او را بیشتر به عنوان شاعر می شناختم و می شناسم . بعد از انتشار دو مجمو عه شعر اولین مجموعه داستان کوتاهش را با نام ـ« سی پری چهار شنبه ها » منتشر کرد . او خود عنوان می کند داستان نویسی را نزد استاد جمال میر صادقی آموخته وبا انتشار چند داستان در مجله های « عصر پنجشنبه " آرا " ایوار و... » و همین مجموعه داستان نشان داد که در داستان نویسی هم حرف برای گفتن دارد . از او نیز « گردانه ی گلین » را برگزیده ام . مرتضي جزايري
پوشیدیم دو برگ سبز یکی برای من و یکی برای او ما ایستاده بودیم که دنبال قلبمان می گشتند یکی بود دیگری نبود نوشیدیم ما از یک لیوان نوشیدیم حل شده بود ساعتها نورافکن ها روشن شدند مردها با عینکهای ذره بینی کله های طاس و زنها با موهای بلند رو به جلو خم شده بودند و زیر ماسکها می گفتند کو کجاست چه کسی گزارش داد باید بررسی بیشتری بشود احتمال قلب و خون هست علایم تپش وجود ندارد ولی گزارش داده بودند دو موجود یکی مرده و دیگری زنده یکی خون دارد و دیگری زیر نورافکنها آن دو برگ سبز را کنار زده بودند و تمام کله ها از کندوهای منظم به ما نگاه می کردند وقتی روی تخت ما را تاب دادند. به هم نزدیک شدیم او به من گفت بیا دنیا را کمتر مسخره کنیم ما چیزی خورده ایم که تمام شویم نه اینکه ادامه ی هم باشیم آن هم در تاریکی هم اگر چیزی برای تپیدن در ما کار بگذارند دیگر انگشتش را فشار دادم و خیس عرق شدم
انگشتش را فشار دادم و روی میز لا به لای لیوانها اول چشم در چشم هم ایستاده و بعد چرخیدیم و چند لیوان پرت شد پرت شد کف زمین زمین پر از شکسته های لیوان بود عرق می ریختیم نفسش تند بود چشمانش بسته بود و دستهایش آشنای حسهایم بازی ام می داد لیوانهای دیگری با رنگهای محلول در آبرنگهایی که حالا همه اش یک رنگ بود سرخابی
در آخرین لحظه می خواستند لبهایمان را قرمز اخرایی کنند نکش نفس نکش نفس نکش نفس را حبس کردیم گفت تمام برو بپوش
پوشیدیم دو برگ سبز یکی برای او یکی برای من او را بردند گفت نترس هرگز پیدا نخواهند کرد او را بردند گفت تو از چی نگرانی ما به اندازه ی هم خوردیم به قد که نیست به قلبه پنجره رو ببند پرده ها رو بکش آفتاب برای ما ضرر داره دست کشیدم روی سینه ی صاف و خیسش گفتم تو عرق کردی می ترسم می ترسم تو زودتر از من
در را بستند و رفتند قرار بود فردا در را برایمان باز کنند گفت تشنه ام
گفتم اگر آب بخوری وا می روی بهتر است آتش بخوریم یا یخآب نفسش روی گوشم بود زیر قواره ی او صاف می شدم و پیاله هایم زیر پهلویش سرخورده بود وقتی نشستم مثل اوصاف شده بودن به او گفتم نکند معجزه ی همان معجون باشد این نشانه ی رفتن است خوشحالم که من بروم و تو بمانی باز هم تشنه ای مجبور شدم آب سرخابی را به او بنوشانم نوشید نصف آن را من نوشیدم ته مانده ی همه ی رنگها را خوردیم مساوی به دنیا آمدیم فقط کمی قد او بلندتر از من شد آن بچه ها با دستهای خنده دارشان می گفتند چقدر به هم می آیند انگشتش را فشار دادم
قواره ی من و او در چند زاویه مختلف پرتوگیری شده بود چیزی می خواستند که ما نداشتیم او را بردند و من در خانه ی شیشه ای مکعب مستطیل بلندی ایستاده ام نمی دانم چه کسی گزارش داده بود که حالا هر روز سر ساعت چهار سرگیجه دارم زیرپایم گردانه ای با سطح سیاه و در سمت داخلی خانه ام آیینه ای هست وقتی می چرخم به آیینه نگاه می کنم خودم را خوب شناخته ام دو حفره گود و یک دهان خالی باز شاید من مرده ام و او زنده است.
بعد از پرتوگیری دیگر ندیدمش سالها انتظارش را کشیدم چقدر تکه برداری شدم هر روز ساعت چهار خودم را خوب می بینم می بینم که تکه ای از بازویم نیست تکه ای از گونه هایم نیست وقتی او را بردند گریه کرده بودم گونه هایم صاف شده بود گونه هایم را از روی مونالیزا برداشته بودند چشمهایم را گود و خالی دهانم را باز کرده بودند حضور فریادی خالی بدون دندان نمونه ی صورتم را هنر معاصر برداشت و کسی جواب فریادم را نداد نمی دانم آن شب چه کسی گزارش داد چرا ما را بردند آیا بچه ی ما که آن شب از اضافه ما باقیمانده بود بزرگ شده است
بعد از اشعه او را دیگر ندیدم آن بچه ها با دستهای خنده دارشان از نبود ما چه حالی پیدا کرده بودند نمی دانم زنده ام یا مرده هیچ گرد و خاکی رویم نمی نشیند آیا اینجا شهر من است وقتی دنبال قلبمان می گشتند چشممان را خالی کردند و دهانم از فریاد بازماند این چه مردگی است که خاک رویم نمی نشیند فقط یک شب زندگی کردیم
وقتی گوشش روی گوشم بود و پیاله هایم صاف شده بود بدنمان خیس تازه لیز اگر در نمی زدند تا ابد یکی شده بودیم اگر لیوانها آن شب نمی شکستند کسی شک نمی کرد در زده بودند و ما صدایشان را نشنیده بودیم چند بار در زده بود و بعد در را شکسته بودند که ما از هم جدا شده بودیم وحشت نگهبانها چشمان دریده ی مردم صدای آژیر آتش نشانی و بوقهای ماشین پلیس ما ایستاده بودیم که دنبال قلبمان می گشتند پلیس به دست نگهبان کارگاه دستبند زد او را بردند همسرش اشک می ریخت و به پلیس می گفت آقا من و همسرم بی گناه هستیم سر شب صدای شکستن اولین لیوان را که شنیدیم شک کردیم گفتیم مگر می شود نه در این ساعت امکان نداشت همسرم بلند شد تمام اتاقها را کلید چرخاند خبری نبود اما وقتی این اتاق را کلید انداخت باز نشد صدای لیوان دیگری آمد همسرم در کمال خونسردی به آخرین نفرکه از اینجا خارج شده بود تلفن کرد وقتی آنها در خانه بودند ترسیدیم همسرم بسیار ترسیده بود کشیک دادیم صدای دیگری نشنیدیم حرفش را گوش کردم و خوابیدم نیمه های شب بود که شکستن لیوان دیگری را شنیدیم انگشتش را فشار دادم خیس عرق شدم
با دلهره تلفن زدم نمی دانم چه کسی گزارش داده بود خواهش می کنم می بینید که قتلی صورت نگرفته و چیزی دزدیده نشده همه چیز سرجایش هست فقط چند لیوان شکسته و کمی درو دیوارلک برداشته خیلی مهم نیست ما با مدیر کارگاه صحبت می کنیم و خسارت آن را نقداً پرداخت می کنیم او بی گناه است خواهش می کنم آزادش کنید.
ما ایستاده بودیم پیاله هایم سر نخورده بود روی سینه ی او پهن شده بود تکه ای از بازویم نبود و سینه ی او با خوردن معجون سرخ شده بود گوشه ی لبش قطره ی خونی جاری بود یک گوشش صاف شده بود
و با همان لب خونی اشاره کرد که گوشت گوش هر دوی ما صاف شده بود تمام رنگهای حل شده تجزیه شده بودند آبی آبی قرمز قرمز سبز سبز زرد زرد قرمز خونیتر از خون من خون را نمی فهمیدم هر چه او می گفت این لکه ها خون نیستند پلیس باور نمی کرد خون تازه گلی به نظر نمایشی نمی آمد ما همان شب با هم آن بچه را زاییده بودیم فقط یک سر بود یک گلوله ی دنباله دار شاید از پیاله های من درست شده بود وقتی در یک آب حل شدیم در دست بچه ها بودیم گفتند چقدر به هم شبیه اند برهنه ایستاده بودیم یکی بهت زده و دیگری به تمسخر گفت آخه این مرد برای چی باید لباس بپوشه این زن مردنی همین جوری قشنگه در را بستند و فردا قرار بود در را برایمان باز کنند گلی گفت الان تازه ایم تر آفتاب برای ما ضرر داره پرده ها رو بکش گلین وقتی او را ساختیم خود را خراب کردیم در هم که فرو رفتیم شکل ما داشت نابود می شد که در شکسته شد او را بردند او را.
از مجموعه قصه هاي انتخابي مرتضي جزايري در وبلاگ .... تا سپيده / بهرام سلاحورزي
ديگرقصه هاي انتخاب شده به مرور در چراغ هاي رابطه منتشر خواهد شد
براي اطلاعات بيشتر به لينك زير مراجعه نماييد
http://www.nosratdarvishi.com/article.aspx?id=647