اين شعر برگزيده از كتاب در دست انتشار " شکوه و رمز و راز طبيعت و انسان "
سروده ي دوست گرامي شهروز اقبال زاده است كه به"حسين عليزاده" تقديم نموده
بِزن زخمه را ؛
به سيمِ جان بزن !
بزن زخمه را ، بزن
بر تار و پودِ دل است ؛
اين زخمه که می زنی .
خوش می نوازی ،
بر تار و پودِ جان
بنواز به سيم ساز .
بر تار و پودِ جان نواز .
اين نغمه دلنشين ،
که آوایِ تار توست ؛
اين نغمه که از جانِ
سازِ تو برآمده ست .
در عمقِ وجود هردلِ شيدايی ،
جای گرفت .
هر دلی با اين نواست ، کارام گرفت .
جان های افسرده ،
از نوایِ تارِ تو ،
باز جان گرفته اند ؛ آرام گرفته اند .
بِزن زخمه را ،
با نغمه های تار ،
دل زدل ها بُرده ای .
جان به جان ها داده ای .
شور و حال ها داده ای .
به سازِ جان ؛ بزن .
زخمه را بزن !
اين نغمه هایِ ناب
که از نوایِ جانِ تو
زِ سازِ تو به جان رسيد .
تسلی بخشِ اندوه است .
با مويه های تار
دانه اشکی ، اشک نه !
مرواريد غلطانی از گوشهء
آن چشم فرو چکيد ؛
و از چشم آن ديگری ،
و از چشمِ آن يکی .
با اين نواست ؛
هر دلی صاف می شود .
اين نغمه های ناب
طنينِ بی بديلِ نوای تار
روشنايی را ،
به خانهء هر دلی نشاند .
درد و اشک و ناشکيبايی ،
با آن نوایِ ناب ،
از سينه بيرون شد .
با نوایِ غمگينِ ساز
با آن مويه های پی در پی ،
با آن نغمه هایِ شيوَن و فغان ،
خونابهء جگراست ،
در عميق ترين زوايای روح
پالوده می شود .
با آن مويه هایِ ساز
هر زخمِ کهنهء دلی
درمان می شود .
باز با سرپنجه های توست ،
رديف های ِنوایِ شاد آغاز می شود .
با آن نوایِ تار طَرَب آغاز می شود .
غِنایِ ناب !
نغمه ء شادمانه ای است ، نوایِ ساز
جان به طَرَب می آيد . جسم پای می کوبد .
جسم و جان ، جان و جسم ،
افلاک را ، به خود می خوانند .
ماه و خورشيد را ،
به طرب می خوانند ؛ دست می افشانند .
با نغمهء شادمانهء سازِ تو ؛
جان است ؛ سبکبال می شود .
روح است که پر می گيرد .
بزن زخمه را ؛ شادمانه بزن !
به سيمِ جان بزن .
به تارهایِ پُر ارتعاشِ دل بزن .
دلِ ناشکيب را روشن کن .
آرامشش ببخش .
شادمانی را به بزمِ
خويش مهمان کن .
همه را به مهمانی ات بخوان !
بزن زخمه را ، بر سازِ خوش نوا بزن .
بر تارو پود جان بزن .
خونابه ء جگر را
در عميق ترين زوايای روح
صاف کن !