آبشارهای مخفی به چشم هایت می آیند
به گردنبندی که توی گردنم انداخته اند
دیگر آویزان نشو
پنجره ها را گِل بگیر
مبادا دوباره عاشقم کنند
صدایم را گِل بگیر
چشم هایم را بگذار همیشه باز بمانند و سیاه
لباس مخصوصم را به تن کنم
این جنگ ، آخرین تلاش من برای زنده ماندن خواهد بود
می خواستم بروم
از تو
از این خانه
نمی خواستم برای عروسک هایم پدری کنی
مادر !
وسواس عجیبی گرفته ام
در شانه کردن موهام
فر شده اند و خاکستری
متوقفم نکن
این جنگ ، آخرین تلاش من برای زنده ماندن خواهد بود
لب هایم را از پشت بام فراری بده
لرزش صدایم را از پشت بام فراری بده
قلبم را از پشت بام فراری بده
چشم هایم را
بگذار همیشه باز بمانند و سیاه
به گردنبندی که توی گردنم انداخته اند
دوباره آویزان می شوی
دوباره
آبشارهای مخفی به چشم هایت می آیند
صخره های وحشی به اندامت
چیزی میان دست هات و
لرزش صدایم
رد و بدل می شود
نه
متوقفم نکن
لباس مخصوصم را به تن کرده ام
همان که روی منجوق های براقش وقت صلح
فرمان شلیک می دادی
این جنگ
آخرین تلاش من
برای زنده ماندن
خواهد بود .
قهوه که میخورم دلشوره میگیرم
لگد میزنم بهورودی این در
قفلی که بستهای بهخودت
باز میشود و
غریبهها بهراه میافتند
قهوه که میخورم دلشوره میگیرم
دلشوره که میگیرم
زمین زلزله خیزت
شباهتی بهکلیجای من دارد و مدام
رگبهرگ میشوی در من
حرکت کن !
لگد میزنم بههر چیز بستهای
یا ماهی هلال توی قلب زمین !
یا قلبی که میزند توی گوش من !
یا کوه !
که یک روز دهان باز میکند
قهوه که میخورم
دلشوره میگیرم
غریبهها بهراه میافتند توی رگهایم
حرکت کن !
یا رگ !
که گاهی راهروی قدمهای تو میشود
گاهی محل کسب و کار
توقف بیجای من
بهقیمت تمام زندگیام بود.