محمدرضا درويشي تمام درد و رنج انسان هاي کليدر را، عشق مارال را، سوگواري هاي بلقيس را، تب و تاب هاي گل محمد را به خوبي و با موفقيت تمام به مخاطبان بازتاب داد، بي اينکه نه از ني خبري باشد و نه از زخمه تار.
احساس افتخار به اينکه ايراني هستيم. احساس افتخار به اينکه با درويشي، با دولت آبادي، با مارال و گل محمدها و با تمام کساني که با تمام وجودشان براي درويشي کف زدند و هورا کشيدند، هموطن، هم خون و هم درد هستيم. اين يک کار کارستان بود.
نه آقاي مختاباد را مي شناسم (آيا همان آقايي نيستند که آواز مي خوانند و خوب هم مي خوانند؟) و نه شخصاً آقاي محمدرضا درويشي را مي شناسم (فقط مي دانم که وجب به وجب خاک ايران را در پي موسيقي و سازهاي نواحي درنورديده اند و موسيقي فيلم هايشان را شنيده ام که همه از شعور و فرهنگ حاکي بود.)
اما کليدر را خوب مي شناسم. آقاي دولت آبادي مي دانند که چقدر کليدر را خوب مي شناسم و چند بار آن را خوانده ام. هنوز گاهي پس از اين همه سال که از انتشارش مي گذرد، آن را مثل حافظ باز مي کنم و با صداي بلند مي خوانمش. با موسيقي هم خوشبختانه ناآشنا نيستم. و به عمرم زياد (همه جور) آن را گوش کرده ام. از لويي آرمسترانگ تا محسن نامجو، از هايدن و موتزارت و شوبرت تا فيليپ گلاس و تري راي لي و... از دلکش و شجريان تا محسن چاووشي و عصار. پس فکر مي کنم مي توانم در کسوت يک مخاطب ساده در مورد يک کنسرت موسيقي، چند خطي بنويسم.
نويسنده محترم نوشته اند چرا از سازهاي ايراني در موسيقي کليدر استفاده نشده و آن را اشکال بزرگ اين موسيقي دانسته اند. انگار بگوييم بهمن محصص نقاش خوب ايراني نيست چون در تابلوهايش تپه جقه ديده نمي شود. انگار بگوييم چون محمد احصايي نام خداوندگار را با قلم موي درشت و رنگ ماشيني و بي هيچ تذهيبي بر بوم يا مقوا کشيده، آن هم با چنين شکلي از انتزاع، پس مثلاً خداي ناکرده مسلمان نيست (که مي دانيم از هر مسلماني مسلمان تر است) و کارش قابل اجر دنيوي و اخروي. انگار بگوييم کتاب «کافه پيانو» چون در «کافه» مي گذرد و اسمش «پيانو» است و در آنجا قهوه، اسپرسو و کاپوچينو نوشيده مي شود و اسمش قهوه خانه مش رجب نيست و چاي نمي نوشند، پس کتاب خوب و ايراني نيست. انگار بگوييم نقاشي پرويز کلانتري چون در آن از عنصر کاهگل استفاده شده و خانه هاي دهاتي را نشان مي دهد از نقاشي هاي انتزاعي سپهري ايراني تر است.
چطور مي شود که آن مويه ها و زاري ها، آن رنج و درد سيال و روان در کتاب کليدر را در موسيقي درويشي حس نکرده باشيم؟ آن هم با اين دليل که چون از سازه هاي ايراني استفاده نکرده است. چطور مي شود اين موسيقي را حوصله سربر ناميد. اگر توانسته باشي 10 جلد قطور کليدر را خوانده باشي. اين موسيقي به درستي خود کليدر بود. چه وقت مي خواهيم متوجه شويم که در هنر اگر ساختارشکني نشود، اگر ابداع نباشد، اگر جسارت و شهامت و هواي تازه نباشد، پيشرفتي حاصل نمي شود. چرا بايد هنوز براي قضاوت کردن در همان چارچوب پوسيده و زهوار دررفته و رمبيده بر سرمان باقي مانده باشيم. با اين اوصاف نمي توانيم شفاف و روشن قضاوت کنيم. چرا نمي شود با يک ارکستر زهي، دستگاه نوا را ساخت، و يک چنين سوئيت فوق العاده يي را پيشکش شنونده کرد؟
محمدرضا درويشي تمام درد و رنج انسان هاي کليدر را، عشق مارال را، سوگواري هاي بلقيس را، تب و تاب هاي گل محمد را به خوبي و با موفقيت تمام به مخاطبان بازتاب داد، بي اينکه نه از ني خبري باشد و نه از زخمه تار. درست همين بود. درست همين بود که بي مدد اين سازهاي آشنا، بتواني آشنا ناله کني. ناله يي آشنا کني. ناله هاي درويشي آشنا بود. صداي آرشه خشک روي سيم هاي خشک ويولن يا ويولنسل، انگار از خشکي جگرمان مي آمد. اين ناله ها، ناله هاي آشناي خودمان بود.
در آن شب درويشي ناله کرد، مويه کرد، زاري کرد و تلخ بود و تلخ . اين بود کار کارستان او. مي شد حس کرد که خود آهنگساز در ساخت اين آهنگ چه رنج ها برده و چه روزهاي تلخي را گذرانده. اما اساس حرف من که نه قصه نقد موسيقي داشته ام و نه نقد يک منتقد ديگر را اين است که؛ درويشي در آن شب افسانه يي با آن آهنگ تلخش يک کار مهم با ما (ما شنوندگان آن شب) کرد؛ حسي را که چندين مدت بود از دست داده بوديم و راستش را بخواهيد«حالي مان هم نبود که آن را از دست داده ايم» دوباره به ما برگرداند و آن احساس افتخار به اينکه ايراني هستيم. احساس افتخار به اينکه با درويشي، با دولت آبادي، با مارال و گل محمدها و با تمام کساني که با تمام وجودشان براي درويشي کف زدند و هورا کشيدند، هموطن، هم خون و هم درد هستيم. اين يک کار کارستان بود.
روزنامه اعتماد