دومين شب شعر خرم آباد از نگاه بهرام سلاحورزي منتشر شد.شب شعري عاري از هر پيرايش تصنعي و بزك دوزك،ساده،خودموني، وبسيار صادقانه ، ملاحظه نماييد:
معیارم برای انتخاب میهمانان شب اول چیزی بود که خودم هم دقیقا نمیدانم چگونه باید مرز بندیش کرد . شاید اصلی ترین انگیزه ام می تواند آنهایی باشند که قبل از انقلاب شعرشان منتشر گردیده و عمومیت یافته .
فقط امیدم بر پایی شب شعر است و بس . آرزو می کنم دومین شب هم مورد توجه اتان قرار گیرد و کم کسرش را به من ببخشید . صادقانه بگویم نه به وزن کسی توجه داشته ام و نه به قد کسی هدفم تنها شعر بوده است و شب هایی بیاد ماندنی .
جلسه اول؛ شب های با شکوهی داشت . در مجموع نزدیک به 300 نفر مهمان داشتیم . من که به احترام خودم کلی کف زدم . مجسم کنید این تعداد اگر در سالنی باشند یعنی چه .
پس اجازه می خواهم متواضعانه در مقابلتان به ایستم و سپاسگزار همه ی شما باشم .
اما ؛ چند نکته :
معیارم برای انتخاب میهمانان شب اول چیزی بود که خودم هم دقیقا نمیدانم چگونه باید مرز بندیش کرد . شاید اصلی ترین انگیزه ام می تواند آنهایی باشند که قبل از انقلاب شعرشان منتشر گردیده و عمومیت یافته .
این معیار در شب دوم کمی سخت تر است و به نا چار باید شکلی دیگر به خود می گرفت . متلا شرایط سنی عزیزان شاعر . هر چند این خود نمی تواند زیاد دقیق باشد اما حداقل سن ۵۰ سال مد نظر بوده . البته با پوزش از خانم ها !
به هر شکل اگر یادتان باشد معمولا در تاریخ ادبیات اینگونه می خواندیم . البته آنجا مقیاس قرن بود و اول و وسط و آخرش !
به هر شکل من فقط و فقط امیدم بر پایی شب شعر است و بس . آرزو می کنم دومین شب هم مورد توجه اتان قرار گیرد و کم کسرش را به من ببخشید . صادقانه بگویم نه به وزن کسی توجه داشته ام و نه به قد کسی هدفم تنها شعر بوده است و شب هایی بیاد ماندنی .
برای این شب با تنی چند از عزیزان تلفنی تماس داشتم . به بعضی ها مراجعه کردم برای یکی دونفر کامنت و ایمیل زدم و از طریق عزیزی با دیگری تماس داشتم . که متاسفانه در یک مورد تاکید می کنم تنها یک مورد یکی از نازنینان را دچار توهم خود « آنا آخوا توا» بودن حس کردم و...
امیدورام اشتباه از من باشد !
در هر حال بهتر است شب قشنگ پر از شعرمان برایتان سر شار از یاد و خاطره بماند .
تا شب سوم و نگاه به کار دیگر عزیزان قشنگ ترین شب ها را برایتان آرزو می کنم
دکتر فتح الله شفیع زاده
متولد خرم آباد
وگاهی دیگر
نه در فصل زمستان
نه بهار و
تابستان
به دنبال فصلی می گردم
که با نام تو آغاز شود
فصلی که ستاره ها
به احترام تو کلاه از سر بردارند.
* * *
یادت باشد
همین فراموشی نام ها و کلمات است
که در روزهای آخر اسفند
تو را
هم بازی ماهی و پولک های دم عید می کند .
چیزی ندارم ببخشم
جز چشم به راهی علفی
که شمعدانی کنار پنجره ات
سر بر شانه های خسته آن بگذارد
و به خواب گریه برود
انتظار نداشته باش
از این خانه
که چراغ اش سالهاست
با تاریکی پیراهن تو می سوزد
نه هم دمی
ونه بارانی
که روز های عید
ماهی را به خانه ات برساند
از من چه می خواهی
جز این خواب های دم صبح
که گاهی با نام تو تعبیر می شوند
و گاهی دیگر
مصطفی شفافی
*متولد 1332خرم آباد
با دفتر : ازبهارانه ها تا خواب سنگواره
موسیقی فقر
ستاره ای بود که از سقف خانه چکه می کرد
وقتی ظرفهای مسی
از زمستان پر می شد
خورشید
با غازهای بریان شده به درمی زد
مادر چای را می رقصاند
صدا می زد : هی دختر ها
هفت پادشاهاز سر گذشت
بر خیزید
ظرفها پر شده اند
فردا 29 اسفند است
روز تعطیل باران بند می آید .
***
کلمه ها اختلال دارند
کلمه ها ی مه گرفته
می شنوید !؟
شاید مردی از درخت از زندگی
که مردان آن سال در سرفه هایشان
بی پا
پایان می گیرند
و زنان از سال هزار تا سال نقطه چین ها
در مه
کلمه ها اختلال بینائی دارند
***
می توانم دارکوبی دست آموز باشم
که تنه ی درختی را
به حیات
می خواند.
ری را عباسی
متولد 1341خرم آباد
دفتر ها:
برای این زن لر دیگر تفنگ نیاورید
چه کسی پنهان تر تو را دوست دارد
گناه نخستين
به خدا تمام نمي شود اين آغوش
هميشه روبروي شيشه سنگ هايي ست
هميشه- روبروي سينه تفنگ هايي ست
همه غصه ها را پشت در جا نهاده ام
تا همه پله هايي كه به اين پشت بام لعنتي ختم مي شود
زيرپاي تو بشكند
هيچكس اما- به اندوه ابرها
كه از آسمان دربدري هاي من گذشت دل نداد
تلنگري به اين سكوت بعد از طلوع كه مي زني
بيقراري قبل از طوفان
خواب دريچه هايي تاريك را به هم مي زند
نمدانم كدام باروت
بر دريچه ي بامداد خفته ست؟
نه هي هاي نهفته يي مي پيچد در اين وادي بي واحه
نه هلهله اي در هواي مفرغي اين تنديس بي چراغ
با سيگاري افروخته بر لب و
اندوهي پنهان در سينه
از اين آرزو به آرزو زانو مي زنند
بر خاك- مردي آوازهايش را
در كلاف مبهم دود پيچيده است
كفي آب بر چهره ي اساطير
و دختركي كه براي جهيزيه اي فال مي بافد
و پرندگان- كه بر شاخه هاي خاموش چرت مي زنند
بدون يك كلمه حرف
تمام خويش را در دود سيگارش خيره شده است
و مثل اين ثانيه هاي خاكستري
به دروازه ي خالي خيالش گل مي زند.
باد در جنگل بلوط مي پيچد
و سفال هاي عتيق
در اين نزول جهنمي ترك بر مي دارند
از آبشار گيسوي تو كه بگذرم
حسرت هر ترانه به دلم مي ماند
تنها در خيال باران ديگر است
كه دلم گوش مي خواباند به رود باران گريه هاي تو
همچون پرنده اي كه در بالهايش كز كرده است
آزادي من به لبخند تو مي ماند
در سينه ات پرندگان را چيده اند
مثل آسماني كه ستاره هايش را
و ناگاه- به لحظه اي تلخ
سر در گريبان اندوهت مي بري
به ورقي پاره بدل شده اي
و نمي داني براي كدام شوربختي ات گريه كني
ديگر فرقي ندارد
هر كجا باشي با ديدن آسمان گريه ات مي گيرد
چنگ مي زنند به مردي
كه در آغاز شاعري اش ويران شده است
نه موجي در نگاهشان
نه طوفاني در صدايشان
از آن همه هوهوي پرنده در باد
عصياني نزاييد
اينجا- هميشه براي پريشاني ات
هزار بهانه هست
اگر شد گناه نخستين را به پايت مي نويسند
بي آنكه- حرفي زده باشي
انگشت بر تنهايي ات مي گذارند
انگار پنجره را رو به آسمان ديگر گشوده ايي
و يا به زني خيره شده اي
كه قرن ها از او زاده مي شود
و نبايد- از پرندگان و ماه كولي
حديث دربدري بگويي
چرا كه كودكان فردا
پريده رنگ خواب تو خواهند شد
سعي كن « خودت را به مردن زده باشي»
ما – هر كجا كه باشي
مشق هايت را پاك مي كنيم
بيهوده در اين زمستان پرنده رسم مي كني
اما كودكم غمين مباش
به كوچه كه قدم بگذاري
پلك آفتاب بر شانه هاي كوچكت باز مي شود
و در جانم آب مي شود.
متن كامل شب شعررا در تارنماي بهرام سلاحورزي پيگيري نماييد
متن كامل شب شعر