پنجاه سال برگشتم
در راهِ سختِ ناهموار
تا شايدت ببينم باز
اى مردِ آخرين ديدار!
از سالهاى دورادور
باز آمدى به رستاخيز
اى از ديارْ كوچيده
بىنام و نامه و آثار.
گفتم درست مىبينم؟
اين روح اوست يا خودْ اوست؟
اما به عينِ او بودت
سيما و قامت و رفتار.
بُهت و سلام و پرسش بود
بر سينهات نهادم دست
ديدم كه مىتپد قلبت
از عشق و زندگى سرشار.
گفتى: "به ياد مىآرى
مهتاب را، جوانى را
وان شب كه با تو بنشستم
سر مست، گيج، ناهُشيار؟
بوسيدمت به شيدايى
گفتى كه: واى، بد شد، بد!
گفتم كه: بهتر از اين نيست
امضاى عشق را اقرار.
با گونههاى سُرخ از شرم
با چشمهاى اشكآلود
گفتى: برو، برو! رفتم
خاموش، خسته دل، ناچار."
(آن مردِ آخرين ديدار
مىگفت و همچنان مىگفت:
سخت است زندگى بىعشق
مرگ است زيستن بىيار.)
گفتم كه: "راست مىگويى
رفتى ولى ندانستى
من ماندم و پشيمانى
جانْ بىقرار و تن بيمار
اكنون كه آمدى شادم
آنى كه پيش ازين بودى
گويى كه آن حكايت را
ديدم به خواب يا پندار
اى رفته، دير برگشته!
بنشين و قصّه كن آغاز
اين سالها كجا؟... (تعليق)
در ناتمامىِ گفتار
لبهاى تو به لبهايم
مُهر سكوت زد يا مرگ؛
ماندم كه شخصِ موجودم
يا نقشِ خفته بر ديوار.
***
صبح است و مىگشايم چشم
بر آفتابِ تكرارى
وان مردِ بوسه و تكرار
چون سايه رفته ديگر بار...