۱.
قیچی بنفش
بغض گلویم را
در سحرگاهی تهی
الگو میبُرد
یک چکّه درد
در خونام تزریق میشود
من از فراز دکل سرخ
پرواز میکنم
تا باز شب فرا برسد
و گلبوتههای عصر را بشکند
باید به تالار ارشاد بروم
که راههای صخرهای را اریبوار
طی میکند
و گلبرگهای مذاب خود را
بر دیوارها میچیند
طاق نصرت ِ زخمهای آبی
چارچوب پنجرهها را
طرح میریزد
بگذار دخترانات برقصند
و امواج گیسوانشان
از پشتشان فرو بریزد
و تالار را خفه کند
نوازندگان، هرزه درآیند
بگذار این دوره
از دست ِ شاخگانی
که پنجرهها را
با دود، مسدود کردهاند
حجمهای ستارگان قبیح را
به فرار وا دارد
و سواری چوبین
بر دشت میگذرد
۲.
درخشش ِ تیغ ِ عتیقه
که پوستام را میشکافد
و برّاقی سوسک بزرگ
که زیر قطار رفت
برهان آن است که من
ذهنام را
به پسری دادم که سایهی دختری داشت
دختر از گوشت گاو و اسباب مانیکور پر است
اوقاتاش را به خم کردن مدالهای پولادی میگذراند
پوستاش به نازکی میگراید
حتی رگهایش نازک و خوشبوست
علی، فرزانه را دوست دارد
اما آیا در جبهه نیز به او فکر خواهد کرد؟
فرزانه، حسین را دوست دارد.
آیا منتظر او خواهد شد تا از جنگ برگردد؟
لبهای علی مانند سیم ِ مسی نازک است
حلزونهای یخزده در مویش میدرخشند
جفتگیری در ریشهی مو
وازنا-علی رضا زرین