1
هرچند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
هرگه که یاد روی تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا
بر منتهای همت خود کامران شدم
ای گلبن جوان برِ دولت بخور که من
در سایه ی تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنین نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات می دهد
هرچند کاینچنین شدم و آنچنان شدم
آن روز بر دلم در معنی گشوده شد
کز ساکنان درگه پیر مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام می به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید
ایمن ز شر فتنه ی آخرزمان شدم
من پیر سال و ماه نیم یار بی وفاست
بر من چو عمر می گذرد پیر از آن شدم
دوشم نوید داد عنایت که حافظا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم
2
.
زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هرچه گوید جای هیچ اکره نیست
در طریقت هرچه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه ی شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمتست
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
صاحب دیوان ما گوئی نمیداند حساب
کاندرین طغرا نشان حسبة لله نیست
هرکه خواهد گو بیا و هرچه خواهد گو بکو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست
بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بوَد
خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست
هرچه هست از قامت ناساز بی اندام ماست
ورنه تشریف تو بربالای کس کوتاه نیست
بنده ی پیر خراباتم که لطفش دائم است
ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست
حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربی ست
عاشق دَردی کش اندر بند مال و جاه نیست
.
3
.
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
لیکن از لطف لبت صورت جان می بستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست
دیرگاهیست کزین جام هلالی مستم.
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور
در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین
که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگوئی که چو عمرم به سر آمد رستم
بعد از اینم چه غم از تیر کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروی خود پیوستم
بوسه بر دُرج عقیق تو حلالست مرا
که به افسون و جفا مُهر وفا نشکستم
صنمی لشکریم غارت دین کرد و برفت
آه اگر عاطفت شاه نگیرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود
کرد غم خواری شمشاد بلندت پستم
.
4
من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالبا این قدَرم عقل و کفایت باشد.
تا به غایت ره میخانه نمی دانستم
ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذورست
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
من که شب ها ره تقوی زده ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم، چه حکایت باشد
بنده ی پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد
دوش از غصه نخفتم که رفیقی می گفت
حافظ ار مست بود جای شکایت باشد
.
5
.
باغبان گر پنج روزی صُحبت گل بایدش
بر جفای خار هجران صبر بلبُل بایدش
ایدل اندر بند زلفش از پریشانی منال
مرغ زیرک چون بدام اُفتد تحمل بایدش
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
کار مُلکست آنکه تدبیر و تامل بایدش
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هُنر دارد توکل بایدش
.
با چنین زُلف و رُخش بادا نظربازی حرام
هرکه روی یاسمین و جعد سُنبل بایدش
نازها زان نرگس مستانه اش باید کشید
این دل شوریده گر آن جعد و کاکل بایدش
ساقیا در گردش ساغر تعلّل تا بچند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا چندین تجمّل بایدش
.